---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2846: شبانگاه در بیابانِ کابوس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2846: شبانگاه در بیابانِ کابوس

0

با فرارسیدنِ شب در بیابانِ کابوس‌پرتاب​ و غرق شدنِ پهنهٔ بی‌کرانش در سایه‌ها،‌می‌کردند​ سانی قدمی به سمتِ شش تجسمش برداشت.

یکی از آواتارهایش به سایه‌بسیار​ بدل شد، روی شن‌ها سُر‌آخرِ​ خورد و دورِ بدنش پیچید.

تاریکیِ اطرافِ سانی‌چپِ​ ناگهان ژرف‌تر شد‌راستش​ و حضورِ سردش سنگین‌تر.

تجسمِ دوم در آن تاریکی‌جلو​ جذب شد و او را‌بافنده​ نیرومندتر کرد. بعد، یکی دیگر.

با هر لایه تقویت، سانی خود را قوی‌تر، سریع‌تر و سرسخت‌تر می‌یافت. در‌می‌کردند​ واقع، قدرتِ وحشیانه‌ای که در رگ‌هایش می‌دوید چنان هولناک بود که دندان‌هایش را‌روح​ به هم فشرد و به‌سختی جلوی خودش را گرفت تا به جلو پرتاب نشود.

شش تکه از تبارِ بافنده نیز داشتند او را قوی‌تر می‌کردند. بافتِ خون، بافتِ استخوان و بافتِ گوشت در هم آمیخته بودند‌قدیس​ تا تمامِ جنبه‌های کالبدِ فیزیکی‌اش را هولناک‌تر کنند. بافتِ روح داشت جوهرش را نیرومندتر می‌کرد و هم‌زمان روحش را استحکام می‌بخشید. بافتِ ذهن‌مطلق​ به او این توانایی را داده بود که در یک آن به هزار موضوعِ مختلف فکر کند. و در این میان، بافتِ ذات...

بافتِ ذات اراده‌اش را تقویت‌کُشنده​ می‌کرد و جهان را بسیار‌پایین​ انعطاف‌پذیرتر و تابعِ خواسته‌هایش می‌ساخت.

سه تجسمِ آخرِ سانی هم به سایه بدل شدند.‌تبارِ​ با این حال، این سه برای تقویتِ آواتارِ اصلی‌آمیخته​ جلو نرفتند. در عوض، دو پیکر از درونشان برخاستند.

قدیس در سمتِ‌خودش​ چپِ سانی ایستاد و‌نشود​ کُشنده در سمتِ راستش.

در نهایت، مار از بازویش پایین خزید‌تابعِ​ و روی شن‌های سفید حلقه زد؛ پولک‌های‌تقویتِ​ عقیقی‌اش تضادِ شدیدی با رنگِ شن‌ها داشت.

سه سایه دورِ آن‌ها پیچیدند و کاری‌نهایت​ کردند که هر یک از سایه‌های مطلق‌حلقه​ هولناک‌تر از لحظه‌ای پیش به چشم بیایند.

نفیس که همان نزدیکی ایستاده بود، بی‌هیچ حرفی‌تکه​ برکت را احضار کرد. شمشیرِ ملتهب تابید، تاریکی‌استخوان​ را پس زد و سایه‌ها را ژرف‌تر جلوه داد.

نگاهش کرد، لحظه‌ای‌خودش​ درنگ کرد و‌پرتاب​ با دلسردی آهی کشید.

«می‌دونی، من‌ذات​ هیچ‌وقت با‌جهان​ پژواک‌ها شانس نداشتم.»

سانی با‌قدیس​ لبخندی محو‌ایستاد​ به سمتش چرخید.

«آخه همه‌شون رو می‌بخشی بره. اگه این‌نشود​ کار رو نمی‌کردی، تا الان برای خودت‌بافتِ​ یه گلهٔ کامل از پژواک‌های قدرتمند داشتی.»

بعد، درحالی‌که به‌خودش​ سایه‌هایش خیره بود، با‌نشود​ لحنی آرام‌تر اضافه کرد:

«البته نه‌ذات​ به قدرتمندیِ‌جهان​ دستهٔ سایهٔ من.»

کُشنده نگاهِ سردی به او انداخت و قدیس دو سیلاب از تاریکیِ مایع احضار کرد که به شکلِ یک‌رنگِ​ شمشیر و یک سپر درآمدند. مار فقط هیسی کشید و موج برداشت و آرام‌آرام شکلی انسانی به خود گرفت؛ شکلِ‌ملتهب​ شوالیه‌ای با زرهِ سنگین و ردایی سیاه، درحالی‌که هفت شمشیرِ عقیقی مثلِ نیش‌های سیاه پشتِ سرش در هوا شناور بودند.

او شکلِ پادشاهِ‌خودش​ شمشیرها را به‌پرتاب​ خود گرفته بود.

البته کارِ‌جلوی​ سانی تمام‌گرفت​ نشده بود.

وقتی آخرین ته‌ماندهٔ خورشید در‌بسیار​ افق به سرخی گرایید، سایه‌های ژرفِ‌شدند​ اطرافشان به خروش و جوشش درآمدند.

سپس، اشباحِ بی‌شماری روی شن‌های سفیدِ بیابانِ کابوس به راه افتادند و در یک آرایشِ‌پولک‌های​ جنگیِ عظیم صف کشیدند. برخی از آن‌ها هنوز سلاح‌هایی در دست داشتند که از شهرِ‌نفیس​ جاودان غنیمت گرفته بودند و برخی دیگر در زره‌هایی از استخرهای رزمیِ هیپودروم پوشیده شده بودند.

منظرهٔ ترسناکی بود.

سانی تمامِ سپاهش را به اینجا احضار کرده بود و تنها شمارِ اندکی از سایه‌ها را برای نگهبانی از اردوگاهِ‌تمامِ​ زندانیان در کنارِ شهرِ تاریک و دژ در جنگلِ سوخته جا گذاشته بود. به‌زودی صدها هزار تن از آن‌ها در‌مختلف​ برابرِ تپه‌های شنیِ سفید صف کشیدند و در سکوت منتظر ماندند تا دشمن همچون دریایی از تاریکی خود را نشان دهد.

سپاهِ سایه‌ذات​ واقعاً ظاهرِ‌جهان​ ترسناکی داشت...

متأسفانه، این سپاه قرار نبود در مأموریتِ سانی و نفیس برای رسیدن به مقبرهٔ آریل چندان به کارشان بیاید.‌رنگِ​ گذشته از این، تنها شمارِ نسبتاً کمی از سایه‌های تحتِ فرمانِ سانی رتبهٔ کافی برای دوام آوردن در نبرد با‌ملتهب​ بی‌مرگ‌ها را داشتند؛ بیشترشان ضعیف‌تر از آن بودند که در بیابانِ کابوس زنده بمانند و به‌زودی به روحش برگردانده می‌شدند.

در این نبرد، نقشِ آن‌ها این بود که سپرِ گوشتی... یا بهتر است‌می‌کردند​ بگوییم سپرِ سایه‌ای... باشند تا به سانی و نفیس زمانِ کافی بدهند که‌روح​ دربارهٔ دشمن بیشتر بیاموزند و راهی برای مبارزهٔ مؤثر با بی‌مرگ‌ها پیدا کنند.

شک داشت حتی‌خودش​ یک‌دهم از جنگجویانِ خاموشش‌نشود​ تا سپیده‌دم زنده بمانند...

و این شبِ اول، آسان‌ترین شب از میانِ‌خواسته‌هایش​ تعدادِ نامعلومی از شب‌ها بود که سانی و‌اصلی​ نفیس باید برای رسیدن به هدفشان از سر می‌گذراندند.

بدتر از آن، بی‌مرگ‌ها نمی‌مردند، و‌راستش​ این یعنی قرار نبود جریانِ پیوسته‌ای‌شن‌های​ از سایه‌های جدید به سپاهِ سایه بپیوندد.

سانی به مرکزِ آرایشِ جنگی‌جلو​ نگاه کرد، جایی که سایه‌های‌بافنده​ شهرِ جاودان آمادهٔ نبرد ایستاده بودند.

فکری سردردآور‌جلوی​ ناگهان به‌گرفت​ ذهنش خطور کرد.

«پس... یه سپاه از ارواحِ مرده داره‌تابعِ​ آماده می‌شه تا با یه گله هیولای‌تقویتِ​ بی‌مرگ بجنگه، اونم به رهبریِ سایه‌های نامیراهای سابق.»

همهٔ این‌ها برای‌چپِ​ این بود که فرمانروای‌نهایت​ مرده‌شان واردِ مقبره‌ای شود.

خندید.

«می‌دونی، هیچ‌وقت فکر‌خودش​ نمی‌کردم با این‌همه شکوه‌نشود​ به بیابانِ کابوس برگردم.»

نفیس نگاهِ‌ذات​ کوتاهی به‌جهان​ او انداخت.

«همیشه می‌خواستم بپرسم...»

سانی به سمتش برگشت.

«بله؟»

کمی لب‌هایش را جمع کرد.

«دستهٔ سایه، سپاهِ سایه... سرورِ سایه‌ها، سایه‌ها، سایه‌ها، اشباح... رین گفته بود که‌سفید​ اسم گذاشتن روی چیزها یه نقصِ تابلو توی مجموعه استعدادهای درخشانته، ولی واقعاً‌لحظه‌ای​ هر وقت می‌خوای روی چیزی اسم بذاری فقط یه "سایه" بهش اضافه می‌کنی؟»

سانی با بهت‌خودش​ و ناباوری به‌پرتاب​ او خیره شد.

«چی؟ معلومه که نه! من توی اسم گذاشتن‌تکه​ نابغه‌ام. مثلاً تجارتخانهٔ درخشان رو در نظر بگیر.‌استخوان​ اصلاً اسمی درخشان‌تر از این هم وجود داره؟»

نفیس مدتی در سکوت به او‌انعطاف‌پذیرتر​ خیره ماند؛ چیزی در نگاهش بود‌حال​ که به‌طرزِ مشکوکی به ترحم شباهت داشت.

سپس نگاهش‌قدیس​ را به‌ایستاد​ سایه‌های او دوخت.

«پس بذار ببینم درست فهمیدم... اسمِ‌پرتاب​ اون مار، ماره، اسمِ اون قاتل،‌داشتند​ کُشنده‌ست و اسمِ قدیسِ سنگی هم قدیسه؟»

سانی چند بار پلک زد.

«آره. کجاش ایراد داره؟»

نفیس چند لحظه ساکت ماند،‌کُشنده​ سپس نگاهش را پایین انداخت و‌خزید​ با دقت به برکت خیره شد.

«می‌فهمم. ظاهراً شانس‌خودش​ آوردم... ممکن بود‌پرتاب​ اسمم بشه شمشیر...»

سانی با‌جلوی​ دهانِ باز به‌جلو​ او خیره ماند.

«واو. لعنتی.»

شمشیر! چرا به‌چپِ​ فکرِ خودش نرسیده بود؟‌نهایت​ اسمِ کاملاً بی‌نقصی بود...

درست در همان لحظه،‌گرفت​ چیزِ سیاهی روی سطحِ شن‌های‌تبارِ​ سفیدِ پیشِ رویشان پدیدار شد.

دستی اسکلتی از درونِ آن‌جلو​ بیرون آمد و به دنبالش جمجمه‌ای‌نیز​ سیاه و بالاتنه‌ای غول‌پیکر نمایان شد.

سانی به هر طرف که نگاه می‌کرد، به نظر می‌رسید شن‌ها‌شدند​ در حالِ جوشیدن‌اند؛ اسکلت‌های بی‌شماری پوشیده در بقایای پوسیدهٔ زره‌های زنگ‌زده‌قدیس​ و مجهز به سلاح‌های باستانی، آرام از دلِ شن‌ها بیرون می‌آمدند.

بیابانِ کابوس سرانجام‌چپِ​ در آغوشِ شب‌راستش​ فرو رفته بود.

ناولها | novelha.net