---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2190: شمشیرِ شکسته • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2190: شمشیرِ شکسته

0

سرش را تکان داد.

«پس اگه مخالفت می‌کردم، آنویل بدونِ هیچ تردیدی من رو کنار می‌ذاشت، گورِ پدرِ رفاقت و وفاداری. به هر حال اون موقع دیگه این‌دریافت​ کلمات براش معنیِ خاصی نداشتن. گمانم می‌تونستم توی اون لحظهٔ سرنوشت‌ساز طرفِ شمشیرِ شکسته رو بگیرم — با هم شانسِ خوبی در برابر اون دو‌احساساتِ​ تای دیگه داشتیم. اما راستش، هیچ دلیلی برای نجات دادنش ندیدم. هرچی باشه، با وجودِ تمامِ ناخوشایند بودنش، یه منطقِ سرد پشتِ تصمیمِ آنویل بود.»

ملکه مدتِ طولانی‌سونگ​ ساکت ماند و‌تعجب​ بعد آهِ سنگینی کشید.

نگاهِ مسحورکننده‌اش به سیشان چرخید.

«تو چی فکر‌هرچه​ می‌کنی، سیشان؟ از مادرت‌پذیرفته​ کینه به دل داری؟»

شاهزادهٔ سرود که تا آن‌دلیل​ لحظه شاهدِ خاموشِ گفتگو بود، با‌پذیرفته​ چهره‌ای گرفته او را برانداز کرد.

سرانجام، شانه‌ای بالا انداخت.

«خب، مطمئن نیستم. من هم به خیانت‌بیزار​ به مردایی که بهم اعتماد داشتن معروفم.‌کمی​ پس نه، برای این کار ازت کینه‌ای ندارم.»

چیزی که ناگفته ماند این بود که او به‌خاطرِ چیزِ دیگری‌انتخابِ​ از کی سونگ بیزار بود. با این حال جای تعجب نداشت...‌انتخابی​ همهٔ بچه‌ها در دلشان کمی از پدر و مادرِ خود کینه داشتند.

سیشان بیشتر از بقیه برای این احساس دلیل داشت. هرچه باشد، کی سونگ او را در کودکی به فرزندخواندگی پذیرفته بود، بی‌آنکه خودش حقِ‌دریافت​ انتخابِ چندانی در این مورد داشته باشد. تبارِ ایزدبانوی جانوران را بدونِ اینکه از او بپرسند دریافت کرده بود. بدونِ اینکه حقِ انتخابی برای‌کاسی​ رد کردن داشته باشد، او را به حاملِ طلسمِ کابوس تبدیل کرده بودند و در نتیجه، یک دههٔ عذاب‌آور را در ساحلِ فراموش‌شده گذرانده بود.

و حالا، داشت در‌بیزار​ جنگِ مادرش می‌جنگید، بدونِ اینکه‌بچه‌ها​ راهِ فراری برایش گذاشته باشند.

کاسی مطمئن بود‌به‌خاطرِ​ که احساساتِ پیچیدهٔ زیادی‌بیزار​ در دلِ سیشان هست.

«عجیبه... چطور‌داشت​ من تنها آدمِ‌کودکی​ نرمالِ این اطرافم؟»

نه، این‌بیشتر​ حرف خیلی‌احساس​ درست نبود.

کاسی فاقدِ خودآگاهی نبود، برای همین راحت می‌توانست اعتراف کند که در دنیا کمتر کسی پیدا می‌شد که از‌دلیل​ او غیرنرمال‌تر باشد. با این حال، پدر و مادرش و رابطه‌اش با آن‌ها کاملاً سالم و معمولی بود. اما‌دریافت​ انگار بقیه داشتند برای جایزهٔ بهترین ترومای کودکی با هم رقابت می‌کردند. مورگان و موردرت، سیشان و خواهرانش... نفیس.

شاید بیش از‌به‌خاطرِ​ حد با وارثانِ‌سونگ​ خاندان‌های بزرگ وقت می‌گذراند.

«اگه از این جونِ سالم‌کودکی​ به در ببرم، باید خالهٔ‌حقِ​ بهتری برای لینگِ کوچک باشم...»

لبخندِ کمرنگی‌بیشتر​ روی لب‌هایش نشست‌دلیل​ و آرام گفت:

«من کسی رو می‌شناسم‌بیزار​ که بیشتر از این‌ها‌همهٔ​ ازت کینه به دل داره.»

ملکه از دخترش روی‌چیزِ​ برگرداند و با رگه‌ای از‌تعجب​ سرگرمی به کاسی نگاه کرد.

«اوه... شکی ندارم. نفیِ کوچک‌کودکی​ دیگه کاملاً بزرگ شده، مگه‌حقِ​ نه؟ آه... بچهٔ خیلی شیرینی بود.»

لبخندش مثلِ گلی پژمرد‌احساس​ و چهرهٔ بی‌نهایت زیبایش‌باشد​ را بی‌رحم و سرد کرد.

کی سونگ با‌سونگ​ بی‌تفاوتیِ تاریکی به‌تعجب​ کاسی نگاه کرد.

«اوایل، خیلی‌ناگفته​ دلم براش‌چیزِ​ تنگ می‌شد.»

کاسی پوزخند زد.

«برای همینه که خاندانِ شعلهٔ‌دلیل​ جاودان رو به نابودی کشوندی و‌پذیرفته​ آدم‌کش فرستادی تا جونش رو بگیرن؟»

ملکه فقط‌دیگری​ با بی‌تفاوتی‌بیزار​ شانه‌ای بالا انداخت.

«نه. دلیلش این نبود.»

سرد لبخند زد.

«اما چرا عجله می‌کنی، سرودِ سقوط‌کردگان؟ من به‌ندرت فرصت پیدا می‌کنم گذشته رو مرور کنم، پس بذار ببینم... کجا بودم؟ آه،‌جانوران​ آره. آنویل و اتمام‌حجتِ پنهانش. ما با هم متحد شدیم، من و اون — و البته رؤیازاد. ما اون موقع تازه قدیس‌راهِ​ شده بودیم، اما شمشیرِ شکسته روزبه‌روز بی‌صبرتر می‌شد. برای همین، کمتر از یه سال بعد به مصافِ کابوسِ چهارم رفتیم. در خفا.»

نگاهش به دوردست‌سونگ​ خیره ماند و‌تعجب​ مدتی ساکت شد.

سرانجام، آهی‌ناگفته​ از لبانش‌چیزِ​ خارج شد.

«این روزها مردم راحت ما رو فراموش می‌کنن — تا حدی چون ردپای خودمون رو از صفحاتِ تاریخ پاک کردیم، و تا حدی هم چون حالا استعدادهای درخشانی مثل شما دو نفر تو‌فراموش‌شده​ دنیا قدم برمی‌دارن. اما اون موقع، دهه‌ها پیش... ما واقعاً ترسناک بودیم. هیچ‌کس تا به حال از کابوسِ سوم زنده برنگشته بود، اما ما برگشتیم. این اتفاق بیشتر از دو دهه بعد از این‌دنیا​ افتاد که شعلهٔ جاودان با استاد شدن دنیا رو تغییر داد، با این حال، فقط یه سال بعد از قدیس شدن، داشتیم کابوسِ چهارم رو محاصره می‌کردیم. به نظر می‌رسید هیچ‌چیز نمی‌تونه جلودارمون باشه.»

پسرِ مرده پوزخند زد.

«ما توی کابوس چیزهای زیادی دربارهٔ حقیقتِ دنیا یاد گرفتیم. و بعد از‌مادرِ​ برگشتن حتی بیشتر از اون فهمیدیم... و همین‌طور دربارهٔ خودمون. چون همون موقع‌بی‌آنکه​ بود که شمشیرِ شکسته رو کشتیم — اون بیرون، توی تاریکیِ جهانِ زیرین.»

کاسی با‌ناگفته​ تعجب سرش‌چیزِ​ را کج کرد.

«جهانِ زیرین؟»

کی سونگ‌بیشتر​ آهسته سر‌احساس​ تکان داد.

«آره. بذرِ کابوسی که شمشیرِ شکسته پیدا کرده بود همون‌جا بود، و بعد از فتحِ کابوس به همون‌جا‌احساس​ برگشتیم. جهانِ زیرین جای ترسناکیه، سرودِ سقوط‌کردگان — اون زمان جرئت نکردیم گسترهٔ تاریکش رو کاوش کنیم؛ با‌اینکه​ دنبال کردنِ ندای کابوس وارد شدیم و مثل موش از موجوداتی که توی تاریکی ساکن بودن پنهان شدیم.»

دخترِ مرده آرام خندید.

«حتی به‌عنوانِ مطلق‌ها، تنها کاری که می‌تونستیم بکنیم فرار بود... و در حالی که داشتیم فرار می‌کردیم، در حالی که هنوز با قدرت‌های تازه‌مون آشنا نبودیم، ما سه نفر از فرصت استفاده کردیم‌فراموش‌شده​ تا از پشت به شمشیرِ شکسته خنجر بزنیم. نبردِ کوتاهی بود — راستش، فکر کنم خودش هم می‌دونست که کارش تمومه. با این حال، حتی با اینکه ما سه نفر نیروها رو یکی‌کند​ کردیم، نتونستیم شمشیرِ شکسته رو از پا دربیاریم. آه، چقدر ترسناک بود! چقدر دلاور بود. ما بدنش رو در هم شکستیم، و روحش رو هم در هم شکستیم. اما نتونستیم اراده‌اش رو بشکنیم.»

به نظر می‌رسید چشمانش شعله‌ور شدند، گویی از‌باشد​ شکوهِ آن نبردِ شرورانه روشن شده باشند. سپس‌چندانی​ بی‌فروغ شدند و غباری از اندوه آن‌ها را پوشاند.

کی سونگ آهی کشید.

«با این حال، در نهایت از پا دراومد. درهم‌شکسته، خردشده، با زخمی کاری...‌دلشان​ همون ذره قدرتِ باقی‌مونده‌اش رو جمع کرد و فرار کرد. به اعماقِ تاریکی،‌کودکی​ و دیگه هرگز دیده نشد. این‌طوری بود که شمشیرِ شکسته، بزرگ‌ترینِ ما، مُرد.»

کاسی نفسش را حبس کرد.

«اون... فرار کرد؟ شما‌احساس​ مردنش رو ندیدید؟ پس‌باشد​ ممکنه زنده مونده باشه؟»

ملکه با حسرت لبخند زد.

«جالب نمی‌شد؟ اما نه... ما کشتیمش.‌سونگ​ از این بابت مطمئنم. چون در‌بچه‌ها​ نهایت، طلسم خبرِ مرگش رو زمزمه کرد.»

کی سونگ کمی به جلو‌کودکی​ خم شد و با چهره‌ای‌حقِ​ گرفته به کاسی نگاه کرد.

«پس، حالا... ما اون تهدیدِ شومی رو که وجودِ شمشیرِ شکسته به‌بی‌آنکه​ همراه داشت خفه کردیم، پیش از اینکه بتونه همهٔ ما رو به‌دریافت​ هلاکت برسونه. و با این کار، به ریشهٔ تمامِ مشکلاتمون هم رسیدیم.»

ناولها | novelha.net