---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2981: معنای متفاوت • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2981: معنای متفاوت

0

سانی به آخرین رشته از‌واقع​ رون‌ها خیره شد و منتظر ماند‌دوباره​ تا حسی به او دست بدهد.

دیدنِ آن...

هنوز چاهِ ژرفِ احساساتِ پیچیده و آشتی‌ناپذیری را که با دیدنش در او‌بیشتر​ بیدار می‌شد، به یاد داشت. خشم و انزجار آمیخته با عشق و اشتیاق... درد،‌راستینِ​ کینه، ترس، امید، آرامش. و خیلی چیزهای دیگر که دقیقاً نمی‌توانست نامی رویشان بگذارد.

آن‌قدر قوی بودند که گاهی احساس‌خودش​ می‌کرد دارد خفه می‌شود، برای همین انتظار‌واقع​ داشت آن دردِ آشنا را حس کند.

اما سانی هر چقدر‌برنمی‌انگیخت​ هم منتظر ماند، خبری‌فکر​ از آن درد نشد.

هیچ چیزِ خاصی حس نمی‌کرد.‌آشنا​ نگاه کردن به رون‌ها قلبش را‌هیچ​ تکان نداد و در آرامش ماند.

دلیلش این بود که‌آزادِ​ مدتی پیش با حقیقتی که‌احساسِ​ نشان می‌دادند کنار آمده بود...

و همچنین به این دلیل‌آزادِ​ که آن حقیقت با معنایی‌احساسِ​ که رون‌ها پیش‌تر داشتند، فرق می‌کرد.

پیش از این، این رون‌ها نشانگرِ چیزی بودند که برخلافِ اراده‌اش به‌پیوندِ​ او تحمیل شده بود — چیزی که او هیچ نقشی در انتخابش برای‌ظاهر​ خود نداشت و به همین دلیل با تمامِ وجود از آن بیزار بود.

اما با اینکه خودِ رون‌ها دقیقاً همان‌طور‌اما​ مانده بودند، معنایی که پشتِ درخششِ سوسوزنِ‌نمی‌کرد​ آن‌ها پنهان بود، حالا کاملاً فرق می‌کرد.

حالا، تجلیِ ارادهٔ آزادِ خودش بودند.‌انتخابی​ نشانگرِ انتخابی بودند که سانی آزادانه‌واقع​ کرده بود، و از این رو...

نگاه کردن به آن‌ها هیچ احساسِ منفی‌ای برنمی‌انگیخت. در‌کرده​ واقع، سانی بیشتر درگیرِ فکر کردن به پیامدهای عملیِ این‌دوباره​ بود که دوباره پیوندِ سایه را با نفیس شریک شود.

لحظه‌ای روی نامِ راستینِ‌برنمی‌انگیخت​ او تمرکز کرد و‌فکر​ رون‌هایش با درخششی ظاهر شدند.

این یکی از مزایای کوچکِ سایهٔ‌کند​ نف بودن بود — هر وقت‌چیزِ​ دلش می‌خواست می‌توانست از حالش باخبر شود.

رون‌ها دست‌کم به او می‌گفتند که هنوز زنده است. هرچند مطمئن نبود که آیا طلسم‌فکر​ به او می‌گوید نفیس در این دورهٔ زمانی که او در آن گرفتار شده زنده‌رون‌هایش​ است، یا دارد وضعیتِ فعلیِ او را در جایی از هزارتوی زمانِ شکسته نشان می‌دهد.

باور داشت‌کاملاً​ که دومی‌ارادهٔ​ درست است.

رون‌های نف همان‌طور بودند که به یاد می‌آورد. البته، آخرین‌عملیِ​ باری که سانی آن‌ها را دیده بود هر دویشان استاد بودند،‌تمرکز​ بنابراین اطلاعاتِ جدیدِ زیادی هم در رون‌های درخشان نوشته شده بود.

دیدنِ نامِ نف که در‌آشنا​ تاریکی می‌درخشید، نیازِ مبرمی برای‌نشد​ پیدا کردنش در او بیدار کرد.

جایی در آن بیرون... نفیس احتمالاً داشت‌آزادانه​ او را به یاد می‌آورد. گذشتهٔ مشترکشان‌درگیرِ​ را، و احساسی که به هم داشتند.

به احتمالِ زیاد این را هم‌خودش​ به یاد می‌آورد که چطور در‌برنمی‌انگیخت​ اعماقِ یک کابوس رهایش کرده بود.

آیا آن یادها یکباره هجوم می‌آوردند؟ یا صرفاً دوباره‌پیامدهای​ سرِ جایشان برگشته بودند و مثلِ هر یادِ دیگری،‌روی​ تنها زمانی رو می‌آمدند که به آن روزها فکر می‌کرد؟

سانی آهی کشید، نگاهش را‌آشنا​ از رون‌های او گرفت و‌نشد​ دوباره به رون‌های خودش دوخت.

رویشان نوشته بود:

توان‌های سرشت: [مهارِ سایه]، [گامِ سایه]، [ظهورِ سایه]، [پیکرِ سایه]، [سپاهِ سایه].

میراثِ سرشت: [رقصِ سایه].

نقص: [وجدانِ آسوده].

دژها: [معبدِ بی‌نام].

و همه‌اش همین‌منفی‌ای​ بود. زندگی‌اش، خلاصه‌شده‌بیشتر​ در مشتی رونِ درخشان.

سانی مدتی کوتاه بی‌حرکت ماند و سعی‌اما​ کرد با فکر کردن به چیزهای دیگر،‌نمی‌کرد​ حواسش را از افکارِ نگران‌کننده پرت کند.

درسته...

امکانِ بررسیِ رون‌های نف فقط فایدهٔ کوچکی از پیوندِ سایه بود. هرچه بود، پیوندِ سایه یک نقص نبود، حتی اگر سانی‌سایه​ همیشه فقط از این زاویه به آن نگاه کرده بود. در واقع این همان توانِ ذاتی بود که در هستهٔ سرشتش‌می‌خواست​ قرار داشت؛ قدرتی که قرار بود در تمامِ عمرش هم به نفعِ خودش و هم به نفعِ اربابِ فرضی‌اش به کار بگیرد.

مواهبِ پیوندِ سایه کاملاً به این بستگی داشت که سانی چه‌کسی‌دوباره​ را به‌عنوانِ اربابش بپذیرد. و فارغ از تمامِ بارهای احساسی... بعید بود‌رون‌هایش​ بتواند اربابی بهتر از ستارهٔ دگرگون از خاندانِ شعلهٔ جاودان پیدا کند.

توانایی‌اش در درمانِ زخم‌های کشنده به‌تنهایی ارزشی بیش از‌خبری​ آن داشت که در کلمات بگنجد. نفیس هم یک‌تکان​ درمانگرِ معمولی نبود؛ هرچه بود، سرشتِ او ایزدی بود.

ناگفته نماند که صاحبانِ سرشت‌های ایزدی روی درخت سبز نمی‌شدند، و‌برنمی‌انگیخت​ اگر قرار بود بین نفیس و موردرت یکی را انتخاب کند،‌شریک​ در دم نفیس را برمی‌گزید؛ چراکه قدرت‌هایشان به‌خوبی مکملِ یکدیگر بود.

پیش‌تر، سانی و نفیس می‌توانستند یکدیگر را تقویت کنند، به‌طوری که قدرتِ ترکیبی‌شان از مجموعِ‌درگیرِ​ اجزایش بیشتر بود. مزایای دیگری هم در کار بود... اما تمامِ چیزی که سانی از‌کرد​ اثراتِ پیوندِ سایه بر هر دوی آن‌ها می‌دانست، مربوط به دورانی بود که استاد بودند.

حالا که در رتبهٔ‌برنمی‌انگیخت​ مطلق بودند، تلفیقِ قدرت‌هایشان‌فکر​ نیز بسیار عظیم‌تر می‌شد.

مشکل اینجا بود که با بالا رفتنِ رتبه‌ها، دامنهٔ قدرتِ بیدارشدگان بسیار گسترده‌تر می‌شد و‌نگاه​ دیگر به‌سختی می‌شد آن‌ها را با کلماتی ساده تعریف کرد. گذشته بود آن دورانی که‌همچنین​ سانی و نفیس در محدوده‌های تنگِ توان‌ها و صفت‌هایشان، همان‌طور که طلسم توصیف می‌کرد، محصور بودند.

این روزها، هر یک از توان‌ها و تمامِ صفت‌هایشان می‌توانست به ده‌ها‌واقع​ شکل بروز پیدا کند؛ اتفاقی که با به‌کارگیریِ مبتکرانهٔ تجربه و مهارت،‌لحظه‌ای​ اغلب به قدرت‌های ثانویه‌ای می‌انجامید که از ترکیبِ چند توانِ اصلی نشئت می‌گرفتند.

از این رو، سانی نمی‌توانست در‌خودش​ دم پیش‌بینی کند که دامنهٔ پیوندِ‌برنمی‌انگیخت​ سایه تا چه حد گسترش یافته است.

آیا نفیس می‌توانست سایه‌های او را از راهِ دور درمان و تقویت کند، همان‌طور که‌شریک​ می‌توانست اعضای قلمروِ خودش را درمان و تقویت کند؟ آیا سایه‌های موجوداتِ کابوسی که به دستِ‌بودن​ سربازانِ قلمروِ اشتیاق کشته می‌شدند، به‌جای رفتن به عالمِ سایه، سر از دریای روحِ او درمی‌آوردند؟

آیا از آنجا که او سایهٔ نف بود، قدرتِ‌خبری​ قلمروِ او نیز به قدرتِ نف افزوده می‌شد؟ آیا‌تکان​ توانِ [اشتیاقِ] او حالا از سانی هم محافظت می‌کرد؟

اراده‌شان چطور؟ آیا آن هم تلفیق می‌شد و از مجموعِ آنچه‌برنمی‌انگیخت​ هر کدام به‌تنهایی در اختیار داشتند عظیم‌تر می‌گشت؟ آیا ارادهٔ نف‌شریک​ نیز درست مانندِ ارادهٔ خودش، پیوندی ذاتی با مرگ پیدا می‌کرد؟

سؤالات بسیار زیاد بودند و‌آزادِ​ پاسخ‌ها ناکافی. واضح بود چیزهای زیادی‌منفی‌ای​ هست که باید قدم‌به‌قدم کشف می‌کردند...

با این حال، سانی خوب‌واقع​ می‌دانست که پیوندِ سایه آن‌ها‌عملیِ​ را به‌طرزِ چشمگیری قدرتمندتر کرده است.

اگر آن دو درحالی‌که با پیوندِ سایه متحد شده بودند به‌هیچ​ مصافِ پرندهٔ دزدِ پست می‌رفتند، نبرد کاملاً جورِ دیگری تمام می‌شد.‌بود​ همین موضوع در مورد آزاراکس، گوشتِ کاناخت، آرکانِ سرگردان... هم صدق می‌کرد.

و با در نظر گرفتنِ نوعِ‌انتخابی​ دشمنانی که در آینده باید با‌واقع​ آن‌ها روبه‌رو می‌شدند، این اتفاقِ خوبی بود.

سانی نفسِ عمیقی‌تجلیِ​ کشید و سپس‌خودش​ آهی سر داد.

«وقتِ رفتنه.»

ناولها | novelha.net