چپتر 2686: حقیقتِ تحریفشده
0«لعنتی!»
سانی تلوتلو خورد و برای حفظِنفر تعادلش به دیوارِ فلزیِ راهروی پهناور تکیهکنیم داد. از بختِ بد، روی آن دیوار
چشمانِ سانی کمی گرد شد.
ناگهان چند تکه از دانستههایش کنارِ هم قرار گرفتند و بهنفر بسیاری از رازهای روزهای اخیر معنا بخشیدند. دقیقاً یک نظریهٔ تأییدشدهداشتند نبود، اما حسِ قویای داشت که در مسیرِ درستی قرار دارد.
روحِ کاناخت... گوشتِ کاناخت...
شبگرد به آنها گفته بود که هلندی دهها سال است در تعقیبش بوده، چون نقشهٔ شهرِ جاودانداشتند دستِ اوست. و آن افسانهٔ قدیمی دربارهٔ چاهِ ارواح داستانِ ناخدایی عاشقپیشه را روایت میکرد که به خاطرِمیشد عشقی یکطرفه به دیمونِ آسودگی، یک عمر در جستجوی شهرِ جاودان بود، اما در عوض نفرین شده بود.
اما اگراورفنه حقیقت تحریفبکشد شده بود چه؟
یوریس از آن نُهتن فرستاده شده بود تا به امپراتوریِ جنگ نفوذبودند کند. آلتیا فرستاده شده بود تا دروغهای ایزدان را برملا کند. آئوروآرزو مأموریتی مرموز دریافت کرده بود که ظاهراً از همهٔ آنها عذابآورتر بود.
اما آنعذابآورتر شش نفرِدیگر دیگر چه؟
اورفنه فرستاده شده بود تا بافنده را بکشد. آمدون نزدِ نِتِر فرستاده شدهکنیم بود تا نِتِر بتواند خواهران و برادرانش را متحد کند و جنگِ شوم راتکان به راه بیندازد. اومر فرستاده شده بود تا سراب را برای پیوستن متقاعد کند...
اینها سه نفر از آنآمدون نُهتن بودند که مأموریتهایی مربوطبرادرانش به سه دیمون دریافت کرده بودند.
منطقی نبود فرض کنیمراه که آن نُهتن برایپیوستن بقیهٔ دیمونها هم نقشههایی داشتند؟
هراس، آرزو... و آسودگی.
نه، صبرسراب کن. یکی رواینها از قلم انداختم؟
سانی اخماورفنه کرد، بعدبکشد سر تکان داد.
اگر ناخدا عاشقِ آسودگی نبود، بلکه برایسراب انجامِ مأموریتش باید به او نزدیک میشد، آنوقتدیمون آن افسانهٔ عجیبوغریب معنایی بسیار شومتر پیدا میکرد.
و اینکه چرا باید به دنبالِ روحِ کاناخت میگشت، خودشنِتِر را فدای آن میکرد و بعد در عوض آن راسراب تحتِ سلطه درمیآورد... خب، سانی میتوانست توضیحاتِ بیشماری برایش پیدا کند.
سادهترینشان نیازِ مبرم به کسبِ قدرت بود. هر چه باشد، قرار بود آن نُهتن به دیمونها کمک کنند تا در جنگِ شوم پیروزانداختم شوند و برای این کار، باید در راهِ عروج بسیار پیش میرفتند. و با اینکه همگی مقدّر بودند، همهٔ آنها اورفنه نبودند که بتواندفدای دیمونِ تقدیر را دو بار تنها با اراده و عزمی راسخ بکشد. برخی از آنها باید به دنبالِ میانبرهایی برای رسیدن به قدرت میگشتند.
ادغام شدن با روحِ یک مطلق کهنِتِر ایزدِ سایه او را به جاودانگی نفرینراه کرده بود، یکی از همین میانبرها بود.
در واقع، آنقدر خوب جواب داده بود که هلندیمتقاعد و ناخدایش از جنگِ شوم جان به در بردند...کنیم در حالی که نه ایزدان و نه دیمونها زنده نماندند.
با اینعذابآورتر حال، بیگزنددیگر هم نمانده بودند.
هر دو بهپیوستن اعماقِ پستِ تباهینفر سقوط کرده بودند.
سانی چهره در هم کشید.
بعد از هزاران سالراه فاسد شدن، الان دیگه چقدرمتقاعد از اون مرد باقی مونده؟
چیزِ زیادی نمیتوانست باشد.
که این سؤال را پیشاینها میآورد که چرا آن دیو هنوزمنطقی اینقدر وسواسِ شهرِ جاودان را داشت.
اما پاسخِاورفنه این سؤالبکشد کاملاً واضح بود.
چون گوشتِ کاناخت اینجا بود.
او از قبل روحِ کاناخت را تحتِ سلطه درآورده بود، اما وقتیخواهران کسی مزهٔ قدرت را میچشید، دیگر هیچ مقداری از آن برایش کافی نبود.بودند پس شاید ناخدای هلندی از اینکه یک شبحِ هولناک باشد ناراضی شده بود.
شاید میخواست یکپیوستن بدنِ هولناک همنفر به دست بیاورد.
آه، لعنت به همهچیز.
سانی زیرِ لب ناسزا گفت.
ناگهان سرماییعذابآورتر در ستونِدیگر فقراتش دوید.
نه، صبر کن. امکان نداره...
گوشتِ کاناخت و روحِبکشد کاناخت در حالِ حاضربتواند اینجا بودند، در شهرِ جاودان.
اما مگرجنگِ قلبِ کاناختراه هم اینجا نبود؟
کشتهشده وعذابآورتر گرفتار درونِدیگر تیغهٔ مهِ جت.
و اگر سهپیوستن جزء از آننفر دیوِ باستانی اینجا بودند...
آنوقت سانی حدسبافنده میزد که آن پلیدِنِتِر مرموز در شرق چیست.