---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2265: ارتشِ یک‌نفره • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2265: ارتشِ یک‌نفره

0

اسکلتِ باستانی مدتی ساکت ماند و با‌نهایتاً​ کاسه‌چشم‌های خالی‌اش سانی را برانداز کرد. سپس‌کرده​ با لحنی که به‌شکلِ غیرمنتظره‌ای بی‌تفاوت بود، گفت:

«مطلق بودن بهت ساخته؟»

سانی کمی به جوابش فکر کرد، بعد دستش را بالا آورد. طولی‌گاهی​ نکشید که بطریِ شرابِ عتیقه‌ای در آن ظاهر شد. چوب‌پنبه‌اش را با‌همین​ تیغه‌ای از جنسِ سایه بیرون کشید، جرعه‌ای نوشید و با رضایت لبخند زد.

«خب... راستش‌شبیه​ رو بخوای،‌متحرکم​ یکم ترسناکه.»

از آنجا که شراب را از سرداب‌های خاندانِ دلاوری کش رفته بود، قاعدتاً باید طعمِ بی‌نظیری می‌داشت، اما‌طبیعیه​ سانی واقعاً نمی‌توانست فرقش را با شرابِ معمولی‌ای که گاهی در آشپزی به کار می‌برد تشخیص دهد. در‌کنه​ هر حال، تا خودش نمی‌خواست مست نمی‌شد، برای همین نوشیدنِ این یادگارِ دوران‌های گذشته بیشتر برای سرگرمی بود.

«قبلاً هر بار که به رتبهٔ جدیدی می‌رسیدم، قدرتم تصاعدی بالا می‌رفت. ولی بازم فقط در حدِ قدرتِ شخصیِ خودم‌متحرکم​ بود—مهم نبود چقدر عظیم باشه، در نهایت فقط یک نفر بودم... یا نهایتاً چند نفر. اما حالا که مطلق شدم،‌محاصرهٔ​ تغییرِ کیفیِ بزرگی کرده. قدرتِ شخصیم مثلِ یه نیروی طبیعیه و دیگه فقط یه آدم نیستم. بیشتر شبیه یه پادشاهیِ متحرکم.»

لحظه‌ای مکث‌قاعدتاً​ کرد و‌طعمِ​ بعد ادامه داد:

«به زبون آوردنش هم عجیبه، ولی یه دونه از من کافیه تا دنیا رو فتح کنه... یا اگه دلم بخواد، نابودش کنه. می‌دونی، من تو حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ‌بیدارشدگان​ شمالی بزرگ شدم، با قصه‌های بیدارشدگان، استادها و قدیس‌های دلاور—کسایی که اون‌قدر والا بودن که دست‌نیافتنی، غیرقابل‌درک و دور از تصور به نظر می‌رسیدن. اما با وضعِ امروزم می‌تونم پایتختِ‌خندهٔ​ محاصرهٔ ربعِ شمالی رو با همهٔ جنگجوهای دلاورش، بعد ربعِ شمالی و بعد کلِ زمین رو تسخیر کنم. حتی وقتِ زیادی هم ازم نمی‌گیره... و در نهایت فقط قوی‌تر می‌شم.»

یوریس خندهٔ خشکی کرد.

«اوه، اوه! چقدر ترسناک.»

سانی لبخند زد.

«می‌خوام بگم قدرتِ یه مطلق شخصی نیست. قدرتش... منطقه‌ایه. یا مفهومی؟‌عجیبه​ منظورم اینه که از خودِ شخص بزرگ‌تره. یه قلمروئه. برای همینه‌حاشیهٔ​ که قدرتِ خودِ نف می‌تونه قدرتِ کلِ بشریت رو چند برابر کنه.»

جرعهٔ دیگری از شراب نوشید و بعد‌نهایتاً​ آن را به اسکلتِ باستانی تعارف کرد.‌کرده​ سانی که واکنشی ندید، شانه بالا انداخت.

«خب، هر طور راحتی. حالا برگردیم به بحثِ مطلق بودن. چند تا تفاوت هست. اول از همه، صفت‌هام... اقتداری که به‌عنوانِ [سرورِ سایه‌ها]‌ادامه​ بهم داده شده بیشتر شده. الان حتی می‌تونم به سایه‌های موجوداتِ زنده فرمان بدم، هرچند فقط اونایی که خیلی از خودم ضعیف‌ترن و‌استادها​ اون هم با بدبختیِ زیاد. آخه سایه‌ها موجوداتِ خیلی وفاداری‌ان. [پوستهٔ عقیقی] شده [پوستهٔ یشمی]. پس... فکر کنم الان دیگه رسماً یه زیباروی یشمی‌ام...»

سانی به عقب‌باید​ تکیه داد و‌می‌داشت​ زد زیرِ خنده.

یوریس با سرزنش نگاهش کرد.

«شراب دیگه برات بسه، پسر...»

سانی نیشخند زد.

«[شعلهٔ ایزدی] هم خیلی قوی‌تر شده. تبارم هم همین‌طور. واضح هم‌معمولی‌ای​ هست که بدن و روحم از نو ساخته شدن و حتی‌نمی‌شد​ بیشتر از قبل به کمال نزدیک شدن. مخصوصاً روحم تغییرِ بزرگی کرده.»

به بطریِ شراب اشاره کرد.

«مثلاً الان می‌تونم اشیای فیزیکی رو توی دریای روحم نگه دارم... البته فقط چیزای بی‌جان رو. هنوز نتونستم موجودِ زنده‌ای رو ببرم اونجا. ولی اشکالی نداره، چون همین الانش هم‌آوردنش​ چیزای... غیرزندهٔ زیادی توی روحم هست. همهٔ اون سایه‌های بی‌جانی که تو این سال‌ها جمع کردم، الان خیلی سرزنده‌تر شدن. راه می‌رن، به معبد خیره می‌شن و هر از گاهی روی‌وضعِ​ آب استراحت می‌کنن. دقیقاً موجودِ زنده نیستن، ولی انگار ردپای کمرنگی از خودِ قبلی‌شون رو حفظ کردن. اگه بخوام توصیفش کنم... باید بگم حسِ خودآگاهی ندارن. نه اراده دارن، نه جان.»

سانی مدتی مکث کرد.

«که ما رو می‌رسونه به توانِ سرشتِ جدیدم. توانِ قلمرو... ظاهراً. اسمش رو گذاشتم [سپاهِ سایه]. بهم اجازه می‌ده دروازه‌های روحم رو باز کنم و تمامِ سایه‌هایی رو که اونجا‌بیشتر​ جمع شدن، توی دنیا رها کنم. می‌تونم کنترلشون هم بکنم، هرچند نه خیلی دقیق. سایه‌ها به جای من می‌جنگن و هر دشمنی که به دستشون کشته بشه، تبدیل به یه‌کیفیِ​ سربازِ جدید توی ارتشم می‌شه. سایه‌ها خیلی هم مرگبارن، چون نابود کردنشون غیرممکنه. در بهترین حالت، می‌شه متفرقشون کرد و فرستادشون به روحم، که اونجا بعد از مدتی دوباره شکل می‌گیرن.»

آهی کشید.

«بیشترِ قدرت‌هایی رو هم که زمانِ زنده بودنشون داشتن حفظ می‌کنن، هرچند این یکی... یکم پیچیده‌ست. اولاً که سایه‌ها واقعاً اراده ندارن، قلمرو هم ندارن. به نظر می‌رسه بعضی از سایه‌ها‌عجیبه​ هم بیشتر از بقیه خودِ قبلی‌شون رو حفظ می‌کنن، برای همین مهارت‌های اکتسابی و تکنیک‌های مبارزه‌شون تیزتره. آها، و از اونجایی که بیشترِ سایه‌های توی روحم قبلاً موجوداتِ کابوس بودن، اون‌امروزم​ قدرت‌هایی رو که از تباهی گرفته بودن از دست دادن. با این حال، سپاهم هنوز هم عظیم و ترسناکه. راستش... فکر کنم فقط می‌تونم بگم که اصلاً دلم نمی‌خواست دشمنِ خودم باشم.»

سانی لبخند زد.

«درسته، چندتا توانِ دیگه هم گرفتم و توان‌های سرشتِ قبلیم هم قوی‌تر شدن. مثلاً هر سایه از سپاهِ سایه‌ام می‌تونه ظرفی برای حسِ سایهٔ من باشه. حداکثر بُردِ گامِ سایه حتی از قبل هم بیشتر شده...‌می‌رسیدم​ راستش، فکر کنم الان دیگه بی‌نهایته. تنها محدودیتی که وجود داره اینه که چقدر جوهر دارم. ظهورِ سایه بهم اجازه می‌ده چیزهای خیلی پیچیده‌تری بسازم و حتی می‌تونم کاری کنم که برای همیشه ظاهر بمونن —‌متحرکم​ هرچند این کار قدرتشون رو حسابی کم می‌کنه. و از اونجایی که الان به جای انسان یه سایه‌ام، می‌تونم تجسم‌هام رو تا ابد نگه دارم، هرچند ظاهر کردنشون به شکلِ انسان هنوز هم یکم جوهر می‌خواد.»

خندید.

«ولی الان بیشتر از چیزی که بتونم خرج کنم هم جوهر دارم! یعنی، سریع‌تر از اینکه بتونم هدرش بدم پُر می‌شه. تنها‌شبیه​ راهی که بتونم ذخایرِ جوهرم رو خالی کنم اینه که توی یک لحظه مسافتِ واقعاً زیادی رو طی کنم یا اعضای واقعاً‌محاصرهٔ​ قدرتمندِ سپاهِ سایه رو برای مدتِ خیلی طولانی احضار کنم. حتی اون موقع هم تو زمانِ نسبتاً کوتاهی به قدرتِ کامل برمی‌گردم.»

سانی جرعه‌ای از‌نهایتاً​ شرابش نوشید و‌شدم​ به یوریس نگاه کرد.

«آها... و می‌تونم مستقیماً به سایهٔ موجوداتِ زنده هم ضربه بزنم. قدرتِ خیلی موذیانه‌ایه،‌کار​ هرچند ناآشنا نیست. قبلاً یه‌نفرو می‌شناختم که دقیقاً همین کار رو می‌کرد. اون موقع یکم‌گذشته​ بهش حسودیم می‌شد، ولی حالا ببین. همون قدرت رو موقعِ مطلق شدن به‌عنوانِ جایزه گرفتم...»

سانی بطری را چرخاند‌متحرکم​ و کمی شراب برای‌داد​ کورتِ شمشیرِ سایه ریخت.

قطعاً کسی دلتنگش نمی‌شد،‌نهایت​ اما سانی قصد داشت از‌حالا​ قدرتِ تازه‌یافته‌اش به‌خوبی استفاده کند.

لبخند زد.

«پس، می‌تونم بگم‌باید​ که مطلق بودن‌می‌داشت​ حسابی بهم ساخته.»

ناولها | novelha.net