چپتر 2265: ارتشِ یکنفره
0اسکلتِ باستانی مدتی ساکت ماند و باطبیعیه کاسهچشمهای خالیاش سانی را برانداز کرد. سپسلحظهای با لحنی که بهشکلِ غیرمنتظرهای بیتفاوت بود، گفت:
«مطلق بودن بهت ساخته؟»
سانی کمی به جوابش فکر کرد، بعد دستش را بالا آورد. طولیمعمولیای نکشید که بطریِ شرابِ عتیقهای در آن ظاهر شد. چوبپنبهاش را بابرای تیغهای از جنسِ سایه بیرون کشید، جرعهای نوشید و با رضایت لبخند زد.
«خب... راستشنیروی رو بخوای،دیگه یکم ترسناکه.»
از آنجا که شراب را از سردابهای خاندانِ دلاوری کش رفته بود، قاعدتاً باید طعمِ بینظیری میداشت، امازبون سانی واقعاً نمیتوانست فرقش را با شرابِ معمولیای که گاهی در آشپزی به کار میبرد تشخیص دهد. دربزرگ هر حال، تا خودش نمیخواست مست نمیشد، برای همین نوشیدنِ این یادگارِ دورانهای گذشته بیشتر برای سرگرمی بود.
«قبلاً هر بار که به رتبهٔ جدیدی میرسیدم، قدرتم تصاعدی بالا میرفت. ولی بازم فقط در حدِ قدرتِ شخصیِ خودمحاشیهٔ بود—مهم نبود چقدر عظیم باشه، در نهایت فقط یک نفر بودم... یا نهایتاً چند نفر. اما حالا که مطلق شدم،امروزم تغییرِ کیفیِ بزرگی کرده. قدرتِ شخصیم مثلِ یه نیروی طبیعیه و دیگه فقط یه آدم نیستم. بیشتر شبیه یه پادشاهیِ متحرکم.»
لحظهای مکثرفته کرد وباید بعد ادامه داد:
«به زبون آوردنش هم عجیبه، ولی یه دونه از من کافیه تا دنیا رو فتح کنه... یا اگه دلم بخواد، نابودش کنه. میدونی، من تو حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِمحاصرهٔ شمالی بزرگ شدم، با قصههای بیدارشدگان، استادها و قدیسهای دلاور—کسایی که اونقدر والا بودن که دستنیافتنی، غیرقابلدرک و دور از تصور به نظر میرسیدن. اما با وضعِ امروزم میتونم پایتختِازم محاصرهٔ ربعِ شمالی رو با همهٔ جنگجوهای دلاورش، بعد ربعِ شمالی و بعد کلِ زمین رو تسخیر کنم. حتی وقتِ زیادی هم ازم نمیگیره... و در نهایت فقط قویتر میشم.»
یوریس خندهٔ خشکی کرد.
«اوه، اوه! چقدر ترسناک.»
سانی لبخند زد.
«میخوام بگم قدرتِ یه مطلق شخصی نیست. قدرتش... منطقهایه. یا مفهومی؟مکث منظورم اینه که از خودِ شخص بزرگتره. یه قلمروئه. برای همینهاگه که قدرتِ خودِ نف میتونه قدرتِ کلِ بشریت رو چند برابر کنه.»
جرعهٔ دیگری از شراب نوشید و بعدطبیعیه آن را به اسکلتِ باستانی تعارف کرد.لحظهای سانی که واکنشی ندید، شانه بالا انداخت.
«خب، هر طور راحتی. حالا برگردیم به بحثِ مطلق بودن. چند تا تفاوت هست. اول از همه، صفتهام... اقتداری که بهعنوانِ [سرورِ سایهها]ربعِ بهم داده شده بیشتر شده. الان حتی میتونم به سایههای موجوداتِ زنده فرمان بدم، هرچند فقط اونایی که خیلی از خودم ضعیفترن وزمین اون هم با بدبختیِ زیاد. آخه سایهها موجوداتِ خیلی وفاداریان. [پوستهٔ عقیقی] شده [پوستهٔ یشمی]. پس... فکر کنم الان دیگه رسماً یه زیباروی یشمیام...»
سانی به عقبقاعدتاً تکیه داد وبینظیری زد زیرِ خنده.
یوریس با سرزنش نگاهش کرد.
«شراب دیگه برات بسه، پسر...»
سانی نیشخند زد.
«[شعلهٔ ایزدی] هم خیلی قویتر شده. تبارم هم همینطور. واضح همفرقش هست که بدن و روحم از نو ساخته شدن و حتیمست بیشتر از قبل به کمال نزدیک شدن. مخصوصاً روحم تغییرِ بزرگی کرده.»
به بطریِ شراب اشاره کرد.
«مثلاً الان میتونم اشیای فیزیکی رو توی دریای روحم نگه دارم... البته فقط چیزای بیجان رو. هنوز نتونستم موجودِ زندهای رو ببرم اونجا. ولی اشکالی نداره، چون همین الانش هممیدونی چیزای... غیرزندهٔ زیادی توی روحم هست. همهٔ اون سایههای بیجانی که تو این سالها جمع کردم، الان خیلی سرزندهتر شدن. راه میرن، به معبد خیره میشن و هر از گاهی رویوقتِ آب استراحت میکنن. دقیقاً موجودِ زنده نیستن، ولی انگار ردپای کمرنگی از خودِ قبلیشون رو حفظ کردن. اگه بخوام توصیفش کنم... باید بگم حسِ خودآگاهی ندارن. نه اراده دارن، نه جان.»
سانی مدتی مکث کرد.
«که ما رو میرسونه به توانِ سرشتِ جدیدم. توانِ قلمرو... ظاهراً. اسمش رو گذاشتم [سپاهِ سایه]. بهم اجازه میده دروازههای روحم رو باز کنم و تمامِ سایههایی رو که اونجاگذشته جمع شدن، توی دنیا رها کنم. میتونم کنترلشون هم بکنم، هرچند نه خیلی دقیق. سایهها به جای من میجنگن و هر دشمنی که به دستشون کشته بشه، تبدیل به یهتغییرِ سربازِ جدید توی ارتشم میشه. سایهها خیلی هم مرگبارن، چون نابود کردنشون غیرممکنه. در بهترین حالت، میشه متفرقشون کرد و فرستادشون به روحم، که اونجا بعد از مدتی دوباره شکل میگیرن.»
آهی کشید.
«بیشترِ قدرتهایی رو هم که زمانِ زنده بودنشون داشتن حفظ میکنن، هرچند این یکی... یکم پیچیدهست. اولاً که سایهها واقعاً اراده ندارن، قلمرو هم ندارن. به نظر میرسه بعضی از سایههاحاشیهٔ هم بیشتر از بقیه خودِ قبلیشون رو حفظ میکنن، برای همین مهارتهای اکتسابی و تکنیکهای مبارزهشون تیزتره. آها، و از اونجایی که بیشترِ سایههای توی روحم قبلاً موجوداتِ کابوس بودن، اونزیادی قدرتهایی رو که از تباهی گرفته بودن از دست دادن. با این حال، سپاهم هنوز هم عظیم و ترسناکه. راستش... فکر کنم فقط میتونم بگم که اصلاً دلم نمیخواست دشمنِ خودم باشم.»
سانی لبخند زد.
«درسته، چندتا توانِ دیگه هم گرفتم و توانهای سرشتِ قبلیم هم قویتر شدن. مثلاً هر سایه از سپاهِ سایهام میتونه ظرفی برای حسِ سایهٔ من باشه. حداکثر بُردِ گامِ سایه حتی از قبل هم بیشتر شده...جدیدی راستش، فکر کنم الان دیگه بینهایته. تنها محدودیتی که وجود داره اینه که چقدر جوهر دارم. ظهورِ سایه بهم اجازه میده چیزهای خیلی پیچیدهتری بسازم و حتی میتونم کاری کنم که برای همیشه ظاهر بمونن —پادشاهیِ هرچند این کار قدرتشون رو حسابی کم میکنه. و از اونجایی که الان به جای انسان یه سایهام، میتونم تجسمهام رو تا ابد نگه دارم، هرچند ظاهر کردنشون به شکلِ انسان هنوز هم یکم جوهر میخواد.»
خندید.
«ولی الان بیشتر از چیزی که بتونم خرج کنم هم جوهر دارم! یعنی، سریعتر از اینکه بتونم هدرش بدم پُر میشه. تنهاکافیه راهی که بتونم ذخایرِ جوهرم رو خالی کنم اینه که توی یک لحظه مسافتِ واقعاً زیادی رو طی کنم یا اعضای واقعاًدستنیافتنی قدرتمندِ سپاهِ سایه رو برای مدتِ خیلی طولانی احضار کنم. حتی اون موقع هم تو زمانِ نسبتاً کوتاهی به قدرتِ کامل برمیگردم.»
سانی جرعهای ازلحظهای شرابش نوشید وداد به یوریس نگاه کرد.
«آها... و میتونم مستقیماً به سایهٔ موجوداتِ زنده هم ضربه بزنم. قدرتِ خیلی موذیانهایه،آشپزی هرچند ناآشنا نیست. قبلاً یهنفرو میشناختم که دقیقاً همین کار رو میکرد. اون موقع یکمدورانهای بهش حسودیم میشد، ولی حالا ببین. همون قدرت رو موقعِ مطلق شدن بهعنوانِ جایزه گرفتم...»
سانی بطری را چرخانددیگه و کمی شراب برایپادشاهیِ کورتِ شمشیرِ سایه ریخت.
قطعاً کسی دلتنگش نمیشد،شخصیم اما سانی قصد داشت ازآدم قدرتِ تازهیافتهاش بهخوبی استفاده کند.
لبخند زد.
«پس، میتونم بگمقاعدتاً که مطلق بودنبینظیری حسابی بهم ساخته.»