---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2986: خاطره‌ای بسیار هولناک • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2986: خاطره‌ای بسیار هولناک

0

تایتانِ فاسدشده‌ای که چهره‌ای انسانی داشت — شاهزادهٔ دیوانه —‌کنجکاویِ​ با نگاهی به اطرافِ تالارِ پهناور نفسِ عمیقی کشید. ردی دور‌بلند​ از هشیاری راهش را به چشمانِ تاریک و هولناکش باز کرد.

سپس نگاهِ مورمورکننده‌اش روی کاسی‌بی‌احساسیِ​ افتاد و لبانِ ترک‌خورده‌اش به‌جورش​ لبخندی تاریک و جنون‌آمیز کج شد.

«عذاب...»

شاهزادهٔ دیوانه‌نمی‌شد​ خندهٔ کوتاه و‌جور​ گوش‌خراشی سر داد.

«پس آخرش تو بودی که جونِ سالم به‌برداشت​ در بردی. آه... پس انگار من باختم. همون‌پشت‌سرش​ بازیِ کوچیکی که راه انداخته بودیم. چقدر حرص‌درآره.»

ناله‌ای کرد و به صورتش چنگ زد. خون‌درخشانی​ از بریدگی‌های عمیق بیرون ریخت، اما لحظه‌ای بعد،‌دوستانه‌ای​ مسیرش برعکس شد و دوباره زیرِ پوستش خزید.

«چقدر پست...»

صدایِ گرفته‌اش رگه‌هایی از غُرشی جنون‌آمیز‌دیویه​ در خود نهفته داشت؛ کاسی با‌خیره​ شنیدنش یک قدمِ دیگر عقب رفت.

در این میان، آستریون با چهره‌ای عبوس شاهزادهٔ دیوانه را برانداز‌دوستانه‌ای​ می‌کرد. لبخندِ آسوده‌اش محو شده بود و چشمانِ طلایی‌اش سرد و بی‌رحم‌غولیه​ بودند، و اثری از آن برقِ همیشگیِ سرگرمی در آن‌ها دیده نمی‌شد.

اخم کرد.

«این دیگه چه جور دیویه؟»

شاهزادهٔ دیوانه سرش را آهسته‌جور​ چرخاند و با بی‌احساسیِ تمام‌بی‌احساسیِ​ به چشمانِ آستریون خیره شد.

سپس، لبخندِ درخشانی زد.

«بهترین جورش!»

دوباره خندید و سپس قدمی برداشت.‌اخم​ در حالی که با کنجکاویِ دوستانه‌ای‌چرخاند​ به آستریون خیره شده بود، دورش چرخید.

نوکِ شمشیرش پشت‌سرش روی زمین کشیده‌دیویه​ می‌شد و تالارِ تاریک را از‌خیره​ صدایِ سایشی بلند و اعصاب‌خردکن پر می‌کرد.

«این دیگه‌خیره​ چه جور غولیه؟‌جورش​ آه، بدترین جورش.»

شاهزادهٔ دیوانه ناگهان ایستاد‌چرخاند​ و به آستریون خیره‌درخشانی​ شد؛ لبخندش پهن‌تر شد.

«جرئت می‌کنی تو ذهنِ من سرک‌اخم​ بکشی؟ چه مردِ شجاعی! اوه، ولی‌چرخاند​ اصلاً توصیه‌اش نمی‌کنم... اصلاً توصیه‌اش نمی‌کنم...»

اخمِ آستریون غلیظ‌تر شد.

به نظر نمی‌رسید چندان از شاهزادهٔ دیوانه احساسِ‌برداشت​ خطر کند. با این حال، وقتی به شمشیرِ‌پشت‌سرش​ یشمیِ آن پلید نگاه کرد، نگاهش محتاط شد.

جای تعجب هم نداشت. هر چه بود، آن شمشیر گناهِ تسلا بود — تیغهٔ‌حالی​ نفرین‌شده‌ای که هر کس را می‌برید، به جنونی موذیانه مبتلا می‌کرد. رؤیازاد موجودی از جنسِ‌بدترین​ ذهن بود، بنابراین سلاحی که ذهن را نابود می‌کرد، برایش تهدیدی بی‌نظیر به شمار می‌رفت.

شاهزادهٔ دیوانه همچنان به‌دیده​ آستریون خیره بود که‌جور​ با لحنی سرد پرسید:

«نفیس؟»

کاسی بالاخره به حرف‌بهترین​ آمد و به‌زحمت جلوی‌برداشت​ لرزشِ صدایش را گرفت:

«زنده‌ست.»

شاهزادهٔ دیوانه‌سرگرمی​ نفسش را‌دیده​ آهسته بیرون داد.

«خوبه. این خوبه.‌اخم​ عالیه... پس آخرش‌دیویه​ کاملاً هم شکست نخوردم.»

خندید.

«انگار اون بیچارهٔ فلک‌زده یه‌جوری قسر در رفت‌درخشانی​ و به من تبدیل نشد. چقدر غیرمنتظره... خب، جای‌دورش​ تعجب هم نداره. هر چی باشه، اون خودِ منه.»

با این حرف، شاهزادهٔ‌دیده​ دیوانه نگاهش را به‌جور​ کاسی دوخت و لبخند زد.

«پس این افتخارِ دیدارِ دوباره رو مدیونِ چی هستم، عذابِ عزیز؟‌تمام​ تو با قدرت‌هات منو اینجا احضار کردی. یعنی یه چیزی ازم‌دورش​ می‌خوای، مگه نه؟ می‌خوای با این غول یه بازی راه بندازم؟»

لبخندش پهن‌تر شد‌درخشانی​ و چشمانِ بی‌نورش‌خندید​ از جنونی بی‌حدومرز درخشید.

«آه، ولی اگه نخوام چی؟ اگه در عوض دلم بخواد کمی‌خندید​ باهات تفریح کنم چی؟ خیلی وقته صدای جیغت رو نشنیدم، عذابِ‌زمین​ عزیزم... اون اواخر خیلی ساکت شده بودی. دوباره برام آواز نمی‌خونی؟»

کاسی لب‌هایش را به‌دیده​ هم فشرد و به‌سختی‌جور​ جلوی لرزیدنش را گرفت.

«شاید نخوای کمکم کنی...»

لحظه‌ای مکث کرد‌درخشانی​ و با حالتی عبوس‌قدمی​ به او نگاه کرد.

بعد سرد لبخند‌آهسته​ زد و به‌تمام​ آستریون اشاره کرد.

«ولی اون مرد... داره سعی می‌کنه نفیس رو بکشه.‌دیویه​ در واقع، همین الان هم بدجوری بهش آسیب زده.‌جورش​ می‌خواد هر چیزی رو که به دست آوردی نابود کنه.»

شاهزادهٔ دیوانه نگاهِ‌اخم​ سردش را دوباره‌دیویه​ به آستریون برگرداند.

وقتی به‌خیره​ حرف آمد،‌بهترین​ صدایش رخوتناک بود:

«که این‌طور؟»

مدتِ کوتاهی ساکت‌آن‌ها​ ماند و لبخندش‌اخم​ آرام‌آرام پهن‌تر شد.

جنونی بی‌کران‌نمی‌شد​ و هولناک در‌جور​ چشمانش شعله‌ور می‌شد.

«این‌طوری نمی‌شه... اصلاً این‌طوری نمی‌شه...»

شاهزادهٔ دیوانه پوزخندی زد و‌بی‌احساسیِ​ گفت؛ صدایش لبریز از وسواسی‌جورش​ تاریک، مرگبار و زشت بود.

«چون اون مالِ منه.»

کلماتش بارِ یقینی‌اخم​ دیوانه‌وار و شوم‌دیویه​ را با خود داشتند.

پژواکِ صدایِ خشن و ناخوشایندش که در تاریکی‌برداشت​ پیچید، انگار تاریکی هم به ارتعاش درآمد و‌پشت‌سرش​ همچون ردایی هولناک او را در بر گرفت.

حضورِ نامحسوسش ناگهان وسعت یافت و تالارِ پهناور را پر کرد‌خندید​ — چنان کوبنده بود که فشارش همچون نیرویی فیزیکی حس می‌شد،‌زمین​ کاسی را به عقب می‌راند و سنگ‌های باستانی را به ناله می‌انداخت.

بادی سرد در آن‌دیده​ پهنهٔ تاریک وزید و‌جور​ موهایش را به رقص درآورد.

رون‌های حک‌شده بر دیوارهای باستانیِ برجِ آبنوس در سایه‌ها محو‌بی‌احساسیِ​ شدند. سایه‌ها نیز می‌رقصیدند؛ با جنونی دیوانه‌وار می‌جنبیدند و همچون‌کنجکاویِ​ گردابی تاریک جریان می‌یافتند تا خشمِ سرورشان را جشن بگیرند.

شاهزادهٔ دیوانه لبخند زد.

«گم شو، مرده‌خوار.»

لحظه‌ای بعد، روی سرِ آستریون بود؛‌اخم​ تیغهٔ سفیدِ شمشیرِ ظریفش با سرعتِ‌چرخاند​ صاعقه و سنگینیِ یک کوه فرود می‌آمد.

کاسی بدنش را پایین کشید،‌جور​ اما باز هم موجِ برخوردشان‌بی‌احساسیِ​ او را به عقب پرتاب کرد.

باید... عجله کنم...

تا آن موقع، سرشتِ او به تک‌تکِ سربازانِ ارتشِ‌بهترین​ بزرگِ بشریت رسیده بود — یعنی بیشترِ بیدارشدگانی که امروز‌نوکِ​ در جهان زنده بودند، و در نتیجه هستهٔ قدرتِ آستریون.

اما نه تمامِ آن.

آن بیرون در پهنهٔ وسیعِ عالمِ رؤیا‌سرش​ و گستره‌های متروکِ جهانِ بیداری، میلیاردها انسانِ‌بهترین​ عادی یادِ او را در ذهن داشتند.

قدرتِ واقعیِ قلمروِ گرسنگی آن‌ها بودند، و اگر‌برداشت​ کاسی می‌خواست امیدی به شکست دادنِ آستریون داشته‌پشت‌سرش​ باشد، باید به همهٔ آن‌ها هم دست می‌یافت.

پس اراده‌اش را تا دوردست‌ها امتداد‌تمام​ داد؛ به سویِ آن چند نفری‌قدمی​ که از همان ابتدا همراهش بودند.

اراده‌اش را به‌آن‌ها​ بالا هم فرستاد، به‌دیگه​ آخرین طبقهٔ برجِ آبنوس.

و به پایین؛ جایی‌دیگه​ که داشت اتفاقِ عجیبی‌آهسته​ برای سربازانِ نشان‌کرده‌اش می‌افتاد.

آن زیر داشت اتفاقی می‌افتاد...

آنجا، بویِ خون‌آهسته​ حواسِ کاسی را‌تمام​ در بر گرفت.

شاهزادهٔ دیوانه و رؤیازاد در تالارِ رون‌های‌دیگه​ ممنوعه با هم درگیر شده بودند؛ همان‌جا‌تمام​ که به‌تازگی یک مطلق متولد شده بود.

و هم‌زمان، مطلقِ دیگری‌دیگه​ در پایین‌ترین نقطهٔ برجِ آبنوس‌چرخاند​ داشت پا به عرصه می‌گذاشت.

کاسی با کمکِ رقصندهٔ‌بهترین​ خاموش تعادلش را به دست‌حالی​ آورد و لحظه‌ای خشکش زد.

موردرت...

ناولها | novelha.net