چپتر 2213: صدهزار مرگ
0سربازان در سکوتی مبهوت و نفسگیرداشت نبردِ میان فرمانروایان را تماشا میکردند.خودِ به چشمشان، این صحنه آخرالزمانی میآمد.
دریای مردگان و رودِ آسمانیِ شمشیرهای خروشان در هم تنیده و توفانِ پهناوری از ویرانی ساخته بودند؛ تکههای لهشدهٔ گوشتِ بریده و پارههای فلزِ خردشده همچونبیشمارِ مهی سرد میدانِ نبرد را پوشانده بود. دشتِ استخوان چنان میلرزید که گویی زلزلهای مهیب در کار است و لرزشهای شدیدش سربازانِ بیشماری را به زمینهنوز میانداخت. همهمهٔ این نبردِ درکناپذیر طاقتفرسا و کرکننده بود و بادهایی که به پا کرده بود، چنان قدرتی داشت که جنگجویانِ بیدارشده را به تلوتلو خوردن میانداخت.
انگار خودِ آسمان هم داشت میشکافت و فرومیریخت... یا بهتر بگویم،میکرد از درخششی خیرهکننده لبریز میشد، و پرتوهای بیشمارِ نورِ سوزانِ خورشیدآنها از میانِ شکافهای ابر فرومیریخت تا ارتشهای وحشتزده را خاکستر کند.
با این حال، پردهٔ ابر همچنان پابرجا بود؛ شاید چونکرکننده فرمانروایان تصمیم گرفته بودند آن را حفظ کنند، یا شاید چونآسمان قدیس تایریس از خاندانِ پرِ سفید هنوز برای نگهداشتنش تقلا میکرد.
خودِ فرمانروایان در میانِ کشتارِ عظیم و فاجعهبارِ این رویاروییِ آخرالزمانی، مانند دو ذرهٔ کوچک بودند. با ایندرخششی حال، حتی در آن آشوب هم نمیشد آنها را ندید؛ هر جا که این دو به هم برخورد میکردند،پابرجا توفانِ شمشیرها از هم میشکافت و دریای عروسکها عقب مینشست و اجسادِ متلاشیشدهٔ بیشماری از خود به جا میگذاشت.
کی سونگ و آنویل هم روی زمین میجنگیدند و هم در آسمان. قدرتِ ضرباتشان چنان ویرانگر بود که خودِ هوا جابهجا میشدخیرهکننده و میسوخت، و حفرههای خلأِ پهناوری بر فرازِ میدانِ نبردِ لرزان به وجود میآورد. باد برای پر کردنِ این خلأ هجوم میآوردگرفته و تندبادهایی توفانی و گردبادهایی خشمگین را روی سطحِ استخوانِ باستانی به حرکت درمیآورد و غرشِ کرکنندهٔ رعد بر فرازِ آن میپیچید.
کمتر کسی میتوانست جزئیاتِ این نبردِ شاهانه را تشخیص دهد، اما آنهایی که میتوانستند، میدیدند که آنویل با هفت شمشیرِآشوب مهیبش از خود دفاع میکند و کی سونگ با دستِ خالی همچون جانوری درنده حمله میبرد. حرکاتش چنان سریع بودهوا که انگار از نقطهای ناپدید میشد تا در نقطهای دیگر ظاهر شود؛ گاهی همان نزدیکی، و گاهی صدها متر دورتر.
پادشاه همچون مجسمهای از فولادِ سیاه بود؛ ردای مواج و پرِ کلاهخودش، آن را با رگههایی از رنگِ سرخِ درخشان قابآسمان میگرفتند. ملکه همچون ایزدبانوی زیبای خون بود و لباسِ شاهانهاش زیرِ سایهٔ انبوهِ شمشیرهای پرنده، مانند جویبارِ سرخ و روشنی جریان داشت.پردهٔ دو بالِ بزرگ پوستِ چینیمانندِ کمرش را شکافتند و باز شدند، و قطراتِ خونِ سرخ از پرهای سیاهِ آن به پایین چکید.
زرهِ آنویل زیرِ فشار و برشِ ناخنهای کی سونگ در آن فلزِ رازآلود، خم میشدفرومیریخت و موج برمیداشت. با این حال، به همان سرعتی که آسیب میدید، خود را ترمیم میکردوحشتزده و بینقص و دستنخورده باقی میماند؛ دستکم تا الان، ملکه نتوانسته بود خونِ پادشاه را بریزد.
شاید به همین دلیل بود که هنوز زنده بود، چرا که توانِ خفتهٔ کی سونگ اجازه میدادمیشکافت هر زخمی را وخیمتر کند. این توان زمانی که او یک خفته بود، کُند اما مرگبار عملوحشتزده میکرد... حالا که در رتبهٔ مطلق بود، کوچکترین خراش در حضورِ او میتوانست بهمعنای مرگِ در دم باشد.
به همین دلیل بود که آنویل تکنیکِ شمشیرزنیِ باثبات و حسابشدهای راکشتارِ انتخاب کرده بود؛ او روی دفاع تمرکز میکرد و همزمان فلزِ نابودناپذیرِبرخورد زرهِ سنگینِ افسونشدهاش را دستکاری میکرد تا یکپارچگیِ بینقصِ آن را حفظ کند.
با این حال، هرچند بیشتر داشت در برابرِ حملاتِ ملکه از خود دفاعقدرتی میکرد — حملاتی که به نظر میرسید هر کدامشان برای پاک کردنِ سکونتگاههاییدرخششی کامل از روی نقشه کافی است — این تمامِ کاری نبود که آنویل میکرد.
شش شمشیرِ مهیبش دورش میچرخیدند و کرهای خشخشکننده از فلز میساختند. هفتمی، کهآسمان از همه هولناکتر بود، محکم در دستش قرار داشت. تیغهٔ نفرینشده ضرباتِ کیخورشید سونگ را دفع میکرد و گهگاه به جلو یورش میبرد تا گوشتش را بشکافد.
به نظر میرسید ملکه مراقبِ شمشیرِبادهایی نفرینشده است... با این حال، برایتلوتلو دوری از تماسِ آن تلاشِ چندانی نمیکرد.
شمشیرِ آنویل بارها و بارها او راهنوز برید. تیغهٔ بیرحم وحشیانه کی سونگ رافاجعهبارِ میدرید و زخمهایی دلخراش به او میزد...
یا بهترشدیدش است بگوییم،بیشماری باید اینطور میشد.
اما عجیب آنکه، وقتی شمشیر پس از فرود آوردنِ ضربهای مهلک عقب میکشید، هیچمیشکافت زخمی روی بدنِ ملکه نمیماند. انگار شبحی از جنسِ آب بود — یا شاید خونابر — و فولادِ خاکستری راحت و بیآنکه ردی به جا بگذارد، از تنش رد میشد.
با این حال، اگر کسی خیلی دقت میکرد و این توانِ غیرانسانیتلوتلو را داشت که آشوبِ فاجعهبارِ این نبردِ بزرگ را در ذهنش حلاجیمیشد کند و همزمان همهچیز را زیر نظر بگیرد، متوجهِ جزئیاتِ جالبی میشد.
هر بار که کی سونگ زخمِ مهلکی برمیداشت و بیآنکه حتیمیکرد خم به ابرو بیاورد نادیدهاش میگرفت، یکی از عروسکهایش در آنآنها پایین به زمین میافتاد و بدنش به طرزِ فجیعی دو نیم میشد.
آنویل اصلاً ازسربازانِ این اتفاق غافلگیرمیانداخت به نظر نمیرسید.
حملهٔ دیگری را دفع کرد، دستِ کی سونگ را پس زد و یکی از شش شمشیرِ پرنده را با شتاب بهمیشد جلو فرستاد. ملکه برای واکنش کسری از ثانیه دیر جنبید و فولادِ سرد از گردنِ باریکش رد شد. باید سرش ازحفظ تن جدا میشد، اما در عوض، حتی ردی روی پوستش نماند. بازوی دیگرش به جلو پرید و ضربهای به سینهٔ آنویل زد.
دنیا از قدرتِ مهیبِ ضربهاش به لرزه درآمدقدرتی و موجِ انفجارِ ویرانگری به سمتِ بالا پیچید کهمیشکافت میرفت تا پردهٔ ابرهای درخشان را از هم بدرد.
پادشاه پشتِقدیس فولادِ تیرهٔخاندانِ کلاهخودش پوزخند زد.
«این... قراره خستهکننده بشه.»
یک لحظه پس از آنکه زرهش زیرِ دستِ کی سونگ تاانگار آستانهٔ پارگی رفت، آن را ترمیم کرد. سپس دستِ خودش را بالابیشمارِ آورد و دومین تیغه از هفت شمشیرِ هولناک را از هوا قاپید.
حالا که آنویل دو تیغه در دست داشت، بیهیچ زحمتی هنرِبیدارشده نبردِ دفاعیاش را به سبکی بیپروا و تهاجمی تغییر داد؛ سبکیخیرهکننده که احتیاط را کنار میگذاشت تا با تمامِ قوا حمله کند.
پیکرِ سیاهش به جلو شلیکپرِ شد و با سرعتی هولناکتقلا در پهنهٔ آسمان به پرواز درآمد.
آن دو در ارتفاعی بسیار بالاتر از میدانِدرکناپذیر نبرد به هم برخورد کردند و با نیرویِبیدارشده مهیب و رعدآسای این تصادم، توفانی به پا کردند.
«الان چندتا از این عروسکها داری؟داشت دهها هزار، صدها هزار؟ خب، مهمخودِ نیست. اگه لازم باشه صدهزار بار میکشمت.»
کی سونگ خندید.
«کاش من همتایریس میتونستم از صدهزار بارهنوز کشتنِ تو لذت ببرم!»
با این حرف، یکی از شمشیرها را پس زد، با مشتش شمشیرِ دیگری را بهجنگجویانِ کناری کوبید و در هوا با آنویل گلاویز شد. بالهای زاغمانندش آسمانِ کورکننده را پس زدندبیشمارِ و سپس، هر دو از آن ارتفاع سقوط کردند و به سمتِ دشتِ استخوانی پایین افتادند.
کی سونگ با نیرویی دلخراشقدرتی آنویل را به زمین کوبید وانگار کلِ دشت را به لرزه درآورد.
زمینلرزهای قدرتمند هزاران سرباز را زمین زد. استخوانِقدرتی باستانی ترک برداشت و هزاران تکهٔ تیزش مثلِآسمان ابری عظیم از ترکش به هر سو پرتاب شد.
سرورِ سایهها که میانِ سربازانِ قلمروِ شمشیر ایستادهبرای بود، نگاهی به پایین انداخت و به یکی ازذرهٔ تکهاستخوانهایی که تا جلوی پایش غلتیده بود خیره ماند.
نقابِ ترسناکش بیحالت ماند.
«عوضیهای روانی.کرکننده واقعاً دارنکرده استخون رو میشکنن...»