چپتر 2294: شوالیهٔ خوشبیان
0با وجود اینکه شرایطِ کنونیِ رین بسیار غیرعادیتر از دوستانش بود، اما برخلافِ آنها، کودکیِ عادیتری راسرحال پشت سر گذاشته بود. گذشته از آن، تجربهاش از دنیای بیرون بیشتر بود؛ شاید تِل و تاماریکم راه و رسمِ رفتار در طبقهٔ اشراف را بهتر میدانستند، اما در این گردشِ تفریحی، رین راهنمایشان بود.
...و راهنمایِآدمِ خودش همبزنیم روزنامهٔ حصار بود.
طبقِ برنامهای که از آخرین دیدارِ تِل از حصار با دقت رویش کار کرده بود، ازروی قدمزدن در تفرجگاهِ ساحلی لذت بردند، در خیابانِ مُد کمی خرید کردند و در نهایت سرکنیم از پارکی درآوردند، در حالی که خریدهایش با خیالِ راحت درونِ کیسهٔ خسیس جا گرفته بود.
رین سرحال بود و هوا هم گرم.گورِ هر سه روی نیمکتی نشستند، زیرِ نورِحدودی خورشید آفتاب گرفتند و از نسیم لذت بردند.
تِل آهی کشید.
«چرا نمیریمآدمِ ساحل یکمبزنیم شنا کنیم؟»
تامار نگاهی بهپارکی او انداخت وخریدهایش سر تکان داد.
«نمیتونیم بریم ساحلِ عمومی. دقیقتر بگم، نمیتونیم بذاریم کسی رینمیشه رو با مایو ببینه؛ وگرنه مجبور میشیم یه لشکر آدمِمیشدند کشتهمرده رو پس بزنیم. از گورِ خدا هم بدتر میشه.»
رین خندید.
تامار شاید شوخی میکرد، اما تا حدودی هم حق داشت. اگرمیکرد هر سهنفرشان مایو میپوشیدند و در ساحلی عمومی ظاهر میشدند، احتمالاًتوجه حسابی جلبِ توجه میکردند؛ هرچه باشد، بیشترِ مردمِ آنجا افرادِ عادی بودند.
تِل ریننهایت را برانداز کردحالی و آهی کشید.
«...راست میگی.»
رین لبخندِ شیطنتآمیزی زد.
«شما دو تا هم دستکمی ازخدا من ندارین. راستش، دهدقیقهای میشه کهحدودی دو تا پسر دارن بهمون زل میزنن.»
تامار ابرو بالا انداخت.
«ها؟ کجا؟»
کمی خجالتزده به نظر میرسید؛ هرچه باشدپارکی قرار بود او محافظ باشد، اما رینکیسهٔ زودتر متوجه شده بود کسی دارد نگاهشان میکند.
واقعاً دو مردِ جوان در همان نزدیکی بودند که به نظرمیکرد میرسید مشغولِ پیکنیکاند. زیاد تابلو نگاه نمیکردند، اما نگاههای خیرهای کهتوجه هر از گاهی به سمتشان میانداختند از چشمِ رین دور نمانده بود.
تِل به اطراف نگاه کردحالی و بعد اخمهایش در همکیسهٔ رفت. چهرهاش کمی درهم شد.
«اوه. فکر کنم یکیشونآدمِ رو میشناسم. بیاین... بریمخدا یه جای دیگه. باشه؟»
نه رین و نه تامار مخالفتی نداشتند،پارکی برای همین از روی نیمکت بلند شدندکیسهٔ و به سمتِ خروجیِ پارک راه افتادند.
اما درست یک دقیقه بعد، سرخدا و کلهٔ آن دو مردِ جوانحدودی پیدا شد و به آنها رسیدند.
رین با کنجکاوی نگاهشان کرد.
کمی از آن سه دختر بزرگتر بودند و ظاهرِ موجهی داشتند. حسابی هم خوشقیافه بودند...داشت آنقدر خوشقیافه که نمیتوانستند آدمِ عادی یا حتی فقط بیدارشده باشند. اندامشان کشیده و ورزشکاریآنجا بود و لباسهای تابستانی و نازکشان اصلاً نمیتوانست خطوطِ برجستهٔ عضلاتِ تراشیدهشان را پنهان کند.
بدش نمیآمد کمی وقت صرفشان کند،نهایت اما واکنشِ منفیِ تِل از همانراحت اول ذهنیتِ بدی برایش ساخته بود.
«یعنی میتونه...»
یکی از مردهایپارکی جوان لبخندی زدخریدهایش و کمی تعظیم کرد.
«درود، بانوانِ زیبا. صمیمانه پوزش میطلبم اگر من و دوستم مزاحمِ قدمزدنتان شدیم، اما نتوانستیم از دور زیباییِمیپوشیدند بینظیرتان را تحسین نکنیم. الحق که تنها میتوان آن را با شگفتیِ دلفریبِ دریاچهٔ آینه در زیرِ تابشِراست خورشید مقایسه کرد... باطراوت و سرزنده، سرشار از نویدی چنان مسحورکننده که هیچ کلامِ شیرینی قادر به توصیفش نیست...»
رین پلک زدکمی و با چشمانی گشادپارکی به او خیره شد.
«د... داره چی میگه؟»
مردِ جوانِ دیگر خشکش زد، سپسخریدهایش رنگش پرید و دزدکی دستش راگرفته بالا آورد تا صورتش را بپوشاند.
«...و بدینسان، مسحور و شیفتهٔ سه پریِ نفسگیری شدهایم که حتماً از آسمان نزول کردهاند تا این دنیایِ اندوهبار رامیشدند با افسونِ جوانیشان روشن کنند. نمیتوانیم امید نداشته باشیم که به پیکنیکِ محقرِ ما بپیوندید. لطفاً، تمنا میکنم... آیا موهبتِشما گرانبهایِ همنشینیِ شیرینتان را به ما ارزانی میدارید؟ قلبم چون پرندهای گرفتار در قفس است و در انتظار، دیوانهوار میتپد!»
پسرِ عجیب سرانجام حرفش راکردند تمام کرد، به چهرههای بهتزدهشان نگاهخیالِ کرد و بعد با عجله افزود:
«اوه! بیادبیام را ببخشید... چنان شیفتهٔ زیباییِ خیرهکنندهتانمیشه شدم که فراموش کردم خودم را معرفی کنم. منظاهر استاد تریستان هستم، و این هم دوستم، استاد مرسی.»
«آه... حالانهایت چطور مؤدبانهدرآوردند ردشون کنم؟»
رین چند بار پلک زد، تله کمیگورِ جابهجا شد و تامار فقط با چهرهایحدودی بیحالت به دو مردِ جوان خیره ماند.
چند لحظه بعد، بیروح گفت:
«تریستان؟ توآدمِ تریستان ازبزنیم سپرِ گلسرخ هستی؟»
چهرهٔ مردِ جوان شکفت.
«پس اسمم به گوشت خورده.کشتهمرده خب، نمیتونم بگم غافلگیر شدم. هرچیخندید باشه، داستانِ مهارتهای رزمیم همهجا پیچیده!»
تامار سر تکان داد.
«اوه، فکر کنمکشتهمرده یکی از پسرعموهات روبدتر توی قلبِ خدا کشتم.»
مردِ جوان خشکش زد.
«بـ... ببخشید؟»
تامار چند لحظهکمی او را برانداز کرد،پارکی سپس شانه بالا انداخت.
«خب، کی میدونه؟ شاید کشته باشم. منبدتر بانو تامار از خاندانِ اندوه هستم، سنتوریونِ سابقِسهنفرشان سپاهِ هفتمِ سلطنتی. و اینها هم دوستام هستن...»
حالتِ چهرهٔ تریستان عوض شد.
«سپاهِ هفتمِمیشیم سلطنتی؟ سپاهِآدمِ هفتمِ سلطنتی؟!»
مردِ جوانِ دیگر چشمانش راکردند گشاد کرد و دستش راخریدهایش به سمتِ دوستش دراز کرد.
«تریستان، صبر کن!»
اما تریستان صبر نکرد.
«ارتشِ اون زنیکهٔ بیشرف و شیطانی، سیشان از خاندانِ سرود؟میشه بَه! پس حرفم رو پس میگیرم. مجبورم! شرافتم اجازه نمیده ساکتاحتمالاً بمونم! تو پری نیستی، بانوی من. حتماً یه زنِ اغواگرِ پلیدی!»
اما پیشمُد از آنکه بتواندکردند چیزِ دیگری بگوید...
صدای بلندی به گوش رسید، و استاد تریستانمیشه ناگهان رویش به سمتِ دیگری چرخید؛ ردِّ یکمیپوشیدند کفِ دستِ ظریف بهوضوح روی گونهاش نقش بسته بود.
رین با چهرهایپارکی دردمند دستش راخریدهایش در هوا تکان داد.
«آخ!»
دستش درد میکرد، اماخرید راضی بود. حالا دیگر اینحالی یک تجربهٔ کاملِ بیرونرفتن بود!
البته، بهتر میشد اگر کسی کهخدا به او سیلی زده بود یکحدودی استاد نبود. استادها واقعاً فکهای سفتی داشتند.
رین بانهایت نگاه به عروجیافتهٔحالی بهتزده، لبخند زد.
«اصلاً جوانمردانه نبود، اینطور فکر نمیکنی، استادگورِ تریستان؟ هرچی باشه، تو اول به ماحدودی نزدیک شدی... چطور میتونی به دوستم بگی اغواگر؟»
سر تکان داد.
«متأسفم، اما مجبوریم دعوتتبزنیم رو برای پیکنیک ردمیشه کنیم. حالا، اگه اجازه بدی...»
با تعظیمی کوتاه به استادِ دیگر، تلهخیالِ و تامار را گرفت و آنها راهوا به دنبالِ خود کشید و دور شد.
رین صبر کرد تاآدمِ بهاندازهٔ کافی دور شوندخدا و بعد زد زیرِ خنده.
...در این میان،کمی تریستان و مرسی بهپارکی حالِ خود رها شدند.
تریستان باآدمِ چهرهای گیجبزنیم گونهاش را مالید.
آیا ایننهایت سیلی... بهطرزِدرآوردند عجیبی آشنا نبود؟
سرانجام آهی کشیدلشکر و با سرزنشبزنیم به مرسی نگاه کرد.
«...بدترین چیزیمُد که میتوننخرید بگن "نه"ـه، هان؟»
مرسی نفسِ عمیقی کشید، سرگورِ تکان داد و در سکوتی مأیوسانهمیکرد به راه افتاد و دور شد.