---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2294: شوالیهٔ خوش‌بیان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2294: شوالیهٔ خوش‌بیان

0

با وجود اینکه شرایطِ کنونیِ رین بسیار غیرعادی‌تر از دوستانش بود، اما برخلافِ آن‌ها، کودکیِ عادی‌تری را‌سرحال​ پشت سر گذاشته بود. گذشته از آن، تجربه‌اش از دنیای بیرون بیشتر بود؛ شاید تِل و تامار‌یکم​ راه و رسمِ رفتار در طبقهٔ اشراف را بهتر می‌دانستند، اما در این گردشِ تفریحی، رین راهنمایشان بود.

...و راهنمایِ‌آدمِ​ خودش هم‌بزنیم​ روزنامهٔ حصار بود.

طبقِ برنامه‌ای که از آخرین دیدارِ تِل از حصار با دقت رویش کار کرده بود، از‌روی​ قدم‌زدن در تفرجگاهِ ساحلی لذت بردند، در خیابانِ مُد کمی خرید کردند و در نهایت سر‌کنیم​ از پارکی درآوردند، در حالی که خریدهایش با خیالِ راحت درونِ کیسهٔ خسیس جا گرفته بود.

رین سرحال بود و هوا هم گرم.‌گورِ​ هر سه روی نیمکتی نشستند، زیرِ نورِ‌حدودی​ خورشید آفتاب گرفتند و از نسیم لذت بردند.

تِل آهی کشید.

«چرا نمی‌ریم‌آدمِ​ ساحل یکم‌بزنیم​ شنا کنیم؟»

تامار نگاهی به‌پارکی​ او انداخت و‌خریدهایش​ سر تکان داد.

«نمی‌تونیم بریم ساحلِ عمومی. دقیق‌تر بگم، نمی‌تونیم بذاریم کسی رین‌می‌شه​ رو با مایو ببینه؛ وگرنه مجبور می‌شیم یه لشکر آدمِ‌می‌شدند​ کشته‌مرده رو پس بزنیم. از گورِ خدا هم بدتر می‌شه.»

رین خندید.

تامار شاید شوخی می‌کرد، اما تا حدودی هم حق داشت. اگر‌می‌کرد​ هر سه‌نفرشان مایو می‌پوشیدند و در ساحلی عمومی ظاهر می‌شدند، احتمالاً‌توجه​ حسابی جلبِ توجه می‌کردند؛ هرچه باشد، بیشترِ مردمِ آنجا افرادِ عادی بودند.

تِل رین‌نهایت​ را برانداز کرد‌حالی​ و آهی کشید.

«...راست می‌گی.»

رین لبخندِ شیطنت‌آمیزی زد.

«شما دو تا هم دست‌کمی از‌خدا​ من ندارین. راستش، ده‌دقیقه‌ای می‌شه که‌حدودی​ دو تا پسر دارن بهمون زل می‌زنن.»

تامار ابرو بالا انداخت.

«ها؟ کجا؟»

کمی خجالت‌زده به نظر می‌رسید؛ هرچه باشد‌پارکی​ قرار بود او محافظ باشد، اما رین‌کیسهٔ​ زودتر متوجه شده بود کسی دارد نگاهشان می‌کند.

واقعاً دو مردِ جوان در همان نزدیکی بودند که به نظر‌می‌کرد​ می‌رسید مشغولِ پیک‌نیک‌اند. زیاد تابلو نگاه نمی‌کردند، اما نگاه‌های خیره‌ای که‌توجه​ هر از گاهی به سمتشان می‌انداختند از چشمِ رین دور نمانده بود.

تِل به اطراف نگاه کرد‌حالی​ و بعد اخم‌هایش در هم‌کیسهٔ​ رفت. چهره‌اش کمی درهم شد.

«اوه. فکر کنم یکیشون‌آدمِ​ رو می‌شناسم. بیاین... بریم‌خدا​ یه جای دیگه. باشه؟»

نه رین و نه تامار مخالفتی نداشتند،‌پارکی​ برای همین از روی نیمکت بلند شدند‌کیسهٔ​ و به سمتِ خروجیِ پارک راه افتادند.

اما درست یک دقیقه بعد، سر‌خدا​ و کلهٔ آن دو مردِ جوان‌حدودی​ پیدا شد و به آن‌ها رسیدند.

رین با کنجکاوی نگاهشان کرد.

کمی از آن سه دختر بزرگ‌تر بودند و ظاهرِ موجهی داشتند. حسابی هم خوش‌قیافه بودند...‌داشت​ آن‌قدر خوش‌قیافه که نمی‌توانستند آدمِ عادی یا حتی فقط بیدارشده باشند. اندامشان کشیده و ورزشکاری‌آنجا​ بود و لباس‌های تابستانی و نازکشان اصلاً نمی‌توانست خطوطِ برجستهٔ عضلاتِ تراشیده‌شان را پنهان کند.

بدش نمی‌آمد کمی وقت صرفشان کند،‌نهایت​ اما واکنشِ منفیِ تِل از همان‌راحت​ اول ذهنیتِ بدی برایش ساخته بود.

«یعنی می‌تونه...»

یکی از مردهای‌پارکی​ جوان لبخندی زد‌خریدهایش​ و کمی تعظیم کرد.

«درود، بانوانِ زیبا. صمیمانه پوزش می‌طلبم اگر من و دوستم مزاحمِ قدم‌زدنتان شدیم، اما نتوانستیم از دور زیباییِ‌می‌پوشیدند​ بی‌نظیرتان را تحسین نکنیم. الحق که تنها می‌توان آن را با شگفتیِ دلفریبِ دریاچهٔ آینه در زیرِ تابشِ‌راست​ خورشید مقایسه کرد... باطراوت و سرزنده، سرشار از نویدی چنان مسحورکننده که هیچ کلامِ شیرینی قادر به توصیفش نیست...»

رین پلک زد‌کمی​ و با چشمانی گشاد‌پارکی​ به او خیره شد.

«د... داره چی می‌گه؟»

مردِ جوانِ دیگر خشکش زد، سپس‌خریدهایش​ رنگش پرید و دزدکی دستش را‌گرفته​ بالا آورد تا صورتش را بپوشاند.

«...و بدین‌سان، مسحور و شیفتهٔ سه پریِ نفس‌گیری شده‌ایم که حتماً از آسمان نزول کرده‌اند تا این دنیایِ اندوهبار را‌می‌شدند​ با افسونِ جوانی‌شان روشن کنند. نمی‌توانیم امید نداشته باشیم که به پیک‌نیکِ محقرِ ما بپیوندید. لطفاً، تمنا می‌کنم... آیا موهبتِ‌شما​ گران‌بهایِ همنشینیِ شیرینتان را به ما ارزانی می‌دارید؟ قلبم چون پرنده‌ای گرفتار در قفس است و در انتظار، دیوانه‌وار می‌تپد!»

پسرِ عجیب سرانجام حرفش را‌کردند​ تمام کرد، به چهره‌های بهت‌زده‌شان نگاه‌خیالِ​ کرد و بعد با عجله افزود:

«اوه! بی‌ادبی‌ام را ببخشید... چنان شیفتهٔ زیباییِ خیره‌کننده‌تان‌می‌شه​ شدم که فراموش کردم خودم را معرفی کنم. من‌ظاهر​ استاد تریستان هستم، و این هم دوستم، استاد مرسی.»

«آه... حالا‌نهایت​ چطور مؤدبانه‌درآوردند​ ردشون کنم؟»

رین چند بار پلک زد، تله کمی‌گورِ​ جابه‌جا شد و تامار فقط با چهره‌ای‌حدودی​ بی‌حالت به دو مردِ جوان خیره ماند.

چند لحظه بعد، بی‌روح گفت:

«تریستان؟ تو‌آدمِ​ تریستان از‌بزنیم​ سپرِ گلسرخ هستی؟»

چهرهٔ مردِ جوان شکفت.

«پس اسمم به گوشت خورده.‌کشته‌مرده​ خب، نمی‌تونم بگم غافلگیر شدم. هرچی‌خندید​ باشه، داستانِ مهارت‌های رزمیم همه‌جا پیچیده!»

تامار سر تکان داد.

«اوه، فکر کنم‌کشته‌مرده​ یکی از پسرعموهات رو‌بدتر​ توی قلبِ خدا کشتم.»

مردِ جوان خشکش زد.

«بـ... ببخشید؟»

تامار چند لحظه‌کمی​ او را برانداز کرد،‌پارکی​ سپس شانه بالا انداخت.

«خب، کی می‌دونه؟ شاید کشته باشم. من‌بدتر​ بانو تامار از خاندانِ اندوه هستم، سنتوریونِ سابقِ‌سه‌نفرشان​ سپاهِ هفتمِ سلطنتی. و این‌ها هم دوستام هستن...»

حالتِ چهرهٔ تریستان عوض شد.

«سپاهِ هفتمِ‌می‌شیم​ سلطنتی؟ سپاهِ‌آدمِ​ هفتمِ سلطنتی؟!»

مردِ جوانِ دیگر چشمانش را‌کردند​ گشاد کرد و دستش را‌خریدهایش​ به سمتِ دوستش دراز کرد.

«تریستان، صبر کن!»

اما تریستان صبر نکرد.

«ارتشِ اون زنیکهٔ بی‌شرف و شیطانی، سیشان از خاندانِ سرود؟‌می‌شه​ بَه! پس حرفم رو پس می‌گیرم. مجبورم! شرافتم اجازه نمی‌ده ساکت‌احتمالاً​ بمونم! تو پری نیستی، بانوی من. حتماً یه زنِ اغواگرِ پلیدی!»

اما پیش‌مُد​ از آنکه بتواند‌کردند​ چیزِ دیگری بگوید...

صدای بلندی به گوش رسید، و استاد تریستان‌می‌شه​ ناگهان رویش به سمتِ دیگری چرخید؛ ردِّ یک‌می‌پوشیدند​ کفِ دستِ ظریف به‌وضوح روی گونه‌اش نقش بسته بود.

رین با چهره‌ای‌پارکی​ دردمند دستش را‌خریدهایش​ در هوا تکان داد.

«آخ!»

دستش درد می‌کرد، اما‌خرید​ راضی بود. حالا دیگر این‌حالی​ یک تجربهٔ کاملِ بیرون‌رفتن بود!

البته، بهتر می‌شد اگر کسی که‌خدا​ به او سیلی زده بود یک‌حدودی​ استاد نبود. استادها واقعاً فک‌های سفتی داشتند.

رین با‌نهایت​ نگاه به عروج‌یافتهٔ‌حالی​ بهت‌زده، لبخند زد.

«اصلاً جوانمردانه نبود، این‌طور فکر نمی‌کنی، استاد‌گورِ​ تریستان؟ هرچی باشه، تو اول به ما‌حدودی​ نزدیک شدی... چطور می‌تونی به دوستم بگی اغواگر؟»

سر تکان داد.

«متأسفم، اما مجبوریم دعوتت‌بزنیم​ رو برای پیک‌نیک رد‌می‌شه​ کنیم. حالا، اگه اجازه بدی...»

با تعظیمی کوتاه به استادِ دیگر، تله‌خیالِ​ و تامار را گرفت و آن‌ها را‌هوا​ به دنبالِ خود کشید و دور شد.

رین صبر کرد تا‌آدمِ​ به‌اندازهٔ کافی دور شوند‌خدا​ و بعد زد زیرِ خنده.

...در این میان،‌کمی​ تریستان و مرسی به‌پارکی​ حالِ خود رها شدند.

تریستان با‌آدمِ​ چهره‌ای گیج‌بزنیم​ گونه‌اش را مالید.

آیا این‌نهایت​ سیلی... به‌طرزِ‌درآوردند​ عجیبی آشنا نبود؟

سرانجام آهی کشید‌لشکر​ و با سرزنش‌بزنیم​ به مرسی نگاه کرد.

«...بدترین چیزی‌مُد​ که می‌تونن‌خرید​ بگن "نه"ـه، هان؟»

مرسی نفسِ عمیقی کشید، سر‌گورِ​ تکان داد و در سکوتی مأیوسانه‌می‌کرد​ به راه افتاد و دور شد.

ناولها | novelha.net