---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2725: تلفاتِ جانبی • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2725: تلفاتِ جانبی

0

کاسی نمی‌توانست از طریقِ در یا دیوارهای در حالِ فروریختن از ساختمان‌ممکن​ بگریزد — این کار فقط او را به هدفی آسان تبدیل می‌کرد‌شمالی​ و به بردگانِ رؤیازاد فرصت می‌داد بدنش را آماجِ زخم‌های بیشتری کنند.

با کشیدنِ بندش هم نمی‌توانست به عالمِ رؤیا پناه ببرد،‌برساند​ چون وقتِ کافی نداشت. از میانِ تمامِ آینده‌هایی که حس‌شمالی​ می‌کرد، بیشترشان به دریایی خروشان از درد و عذاب ختم می‌شدند...

اعماقِ آن دریای وحشی‌فرار​ چنان تاریک و هولناک‌مطمئن​ بود که تنش یخ می‌کرد.

با این‌هنوز​ حال، هنوز‌هرچه​ امیدی بود.

هرچه باشد، همیشه امیدی بود.

کاسی دست بالا آورد‌شود​ و نگینِ آبی‌رنگِ یکی از‌خودش​ گوشواره‌هایش را در مشت فشرد.

گوشواره خاطره‌ای متعالی بود که مدت‌ها پیش با قیمتی گزاف از زرادخانهٔ خاندانِ دلاوری خریده بود — لنگهٔ‌مکانی​ دیگرش شیئی معمولی بود که فقط برای هماهنگی با آن ساخته شده بود. آن خاطره طلسمی مصرفی بود که‌دادنِ​ تنها یک بار قابلیتِ استفاده داشت و اربابش را از فاصله‌ای دور، به نقطه‌ای ازپیش‌تعیین‌شده در فضا منتقل می‌کرد.

طبیعتاً چنین طلسمی برای کسی که می‌خواست از خطر بگریزد، ابزاری بی‌نقص بود. با این‌فشرد​ حال، کاسی هرگز قصد نداشت از آن برای فرار استفاده کند — برعکس، به آن‌معمولی​ نیاز داشت تا مطمئن شود می‌تواند در سریع‌ترین زمانِ ممکن خودش را به کسی برساند.

لنگرِ این طلسمِ مکانی در اتاق‌خوابِ کودکی‌اش، در همین پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی قرار داشت. مدت‌ها بود که‌اتاق‌خوابِ​ از خانهٔ پدری‌اش نقل‌مکان کرده بود و در عوض، یکی از اتاق‌های مهمانِ عمارتِ شعلهٔ جاودان را برای‌دادنِ​ قرار دادنِ بندش به کار می‌برد — هرچه باشد، کاسی حالا فردی بسیار قدرتمند و محترم به شمار می‌رفت.

افرادی مثلِ او باید محلِ ورودشان به جهانِ بیداری را با دقت انتخاب می‌کردند، چرا که این نقطه، پاشنه‌آشیلشان‌ربعِ​ محسوب می‌شد. اگر کسی قصدِ کمین کردن برایش را داشت، حمله در همان لحظاتِ کوتاه و گیج‌کنندهٔ پس از‌محترم​ عبور از مرزِ عالم، انتخابی بی‌نقص بود. پس نگه‌داشتنِ بندش در نزدیکیِ والدینِ معمولی‌اش فقط آن‌ها را به خطر می‌انداخت.

با این حال، دنیا به خودیِ خود جای خطرناکی بود. از آنجا که آن‌ها تمایلی نداشتند زندگی‌شان را‌مکانی​ در پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی رها کنند و به عالمِ رؤیا بروند تا کاسی بتواند بهتر از آن‌ها محافظت‌دادنِ​ کند، او به ضمانتی نیاز داشت تا اگر دروازهٔ کابوسی در نزدیکیِ خانهٔ کودکی‌اش باز شد، به کارش بیاید.

به همین دلیل،‌امیدی​ سفارشِ ساختِ این‌همیشه​ خاطره را داده بود.

چه کسی فکرش را می‌کرد‌برعکس​ که روزی مجبور شود از آن‌زمانِ​ برای نجاتِ جانِ خودش استفاده کند؟

برای فعال کردنِ افسون فقط کافی‌سریع‌ترین​ بود نگینِ آبی را میانِ انگشتانش‌طلسمِ​ خرد کند... با این حال، تردید کرد.

از گوشواره خبر داره؟

به نظر می‌رسید آستریون این کمین را با دقتِ تمام چیده است، و‌گوشواره‌هایش​ با توجه به اینکه چقدر خوب از توانایی‌های کاسی و متحدانش خبر داشت، بعید‌لنگهٔ​ نبود آگاهی از این طلسمِ متعالی را هم از ذهنِ او بیرون کشیده باشد.

حتی اگر پیش‌فرار​ از این خبر‌نیاز​ نداشت، حالا دیگر می‌دانست.

ناگهان، حسِ‌نیاز​ بدگمانیِ شدیدی بر‌می‌تواند​ کاسی غلبه کرد.

اصلاً از همون اول‌فرار​ قصدش این بود که‌مطمئن​ مجبورش کنه ازش استفاده کنه؟

یا...

حس کرد وحشتی خزنده در ذهنش‌نیاز​ سرازیر شد؛ چنان که حتی دردِ‌ممکن​ تپندهٔ بدنش هم در برابرش رنگ باخت.

یا این بدگمانی فقط فکری بود‌سریع‌ترین​ که آستریون توی سرش کاشته بود‌طلسمِ​ تا نذاره از تله‌اش قسر در بره؟

دیگر حتی به‌قصد​ افکارِ خودش هم‌برعکس​ نمی‌توانست اعتماد کند.

کاسی ترسش را‌امیدی​ پس زد و‌همیشه​ دندان به هم سایید.

در هر حال،‌فرار​ آن سنگِ آبی‌نیاز​ آخرین پناهش بود.

و هنوز‌نیاز​ آن‌قدرها هم به‌می‌تواند​ بن‌بست نرسیده بود.

دستهٔ خنجری را که از شکمش بیرون زده‌مطمئن​ بود گرفت، آن را بیرون کشید و تیغهٔ‌لنگرِ​ خونین را چرخاند و محکم در دست گرفت.

حالا که به دو خنجر‌باشد​ مسلح شده بود، کاسی چشمانش‌نگینِ​ را بست و تاریکی را پذیرفت.

چیزی نمی‌دید، اما تاریکی پر از حس بود. هم حال و هم‌ممکن​ آینده لبریز از اطلاعات بودند، آماده تا او موشکافی‌شان کند. حرکاتِ دشمنانش،‌شمالی​ جزئیاتِ سرشتِ آن‌ها، افسونِ خاطره‌هایی که برای ازپای‌درآوردنِ او به کار می‌گرفتند...

عروج‌یافته‌ای دیگر موجِ ضربه‌ایِ قدرتمند و به‌طرزِ ترسناکی تیزی رها کرد که مردِ بیچاره‌ای را که کاسی خاطره‌هایش‌محاصرهٔ​ را دزدیده بود، دو نیم کرد — او از موجِ ضربه‌ای و فورانِ خون جاخالی داد، سپس چرخید‌بسیار​ تا شمشیری را که به‌سرعتِ برق می‌آمد دفع کند و با خنجرِ دومش تاندونِ مچِ آن بیدارشده را برید.

کسری از ثانیه بعد، ضربهٔ دیگری را‌نیاز​ جاخالی داد و لگدی به زانوی مهاجم‌خودش​ زد و آن را کاملاً خرد کرد.

سپس، یک قدم عقب رفت.

حالا یک‌قصد​ قدم به خروجی‌برعکس​ نزدیک‌تر شده بود.

اما فقط‌نیاز​ تا همین‌جا‌شود​ توانست پیش برود.

مردی که مچش را بریده بود دیگر نمی‌توانست شمشیر را نگه دارد، اما مثلِ‌خودش​ یک دیوانه فقط خودش را روی او انداخت. زنی که زانویش را خرد کرده‌پدری‌اش​ بود دیگر نمی‌توانست راه برود، اما می‌توانست بخزد و مچِ پای او را بگیرد.

و افرادِ‌هنوز​ بیشتری هم‌هرچه​ داشتند می‌آمدند...

زبانهٔ آتشی نزدیک بود کاسی‌برعکس​ را ببلعد و باعث شد از‌زمانِ​ حرارتِ سوزان چهره در هم بکشد.

تیری زوزه‌کشان از‌مطمئن​ کنارش گذشت و‌سریع‌ترین​ خراشی روی گردنش انداخت.

کسی خودش را به‌فرار​ او کوبید و باعث‌مطمئن​ شد تلوتلوخوران به عقب برود.

کاسی که هنوز در‌هرچه​ چنگالِ درد بود، سکندری‌بالا​ خورد و به زمین افتاد.

تیغه‌های تیز به سمتِ بدنش پرواز کردند.‌مطمئن​ دست‌های بی‌رحمی پاها، بازوها و شانه‌هایش را‌برساند​ گرفتند و او را به زمین فشردند.

«ک...»

در تاریکی...

کاسی چشمانش را باز کرد.

«کافیه!»

تکان خورد و کسانی‌شود​ را که او را پایین‌خودش​ نگه داشته بودند پس زد.

دو خنجرش‌هرگز​ هم به‌فرار​ حرکت درآمدند.

یکی در گردنی فرو رفت و سیلی از‌بالا​ خون به راه انداخت. دیگری در قلبی نشست‌گوشواره​ و تپشِ بی‌امانش را برای همیشه متوقف کرد.

طلسم با‌قصد​ مهربانی در‌کند​ گوشش زمزمه کرد:

[انسانی بیدارشده کشته شد...]

[انسانی عروج‌یافته کشته شد...]

کاسی که دیگر خودش را نگه نمی‌داشت، کینهٔ مرگبارِ بردگانِ آستریون را‌طلسمِ​ با کینهٔ خودش پاسخ داد. وقتی قدیسی قدرتش را رها می‌کرد، اتفاقِ‌نقل‌مکان​ وحشتناکی می‌افتاد... بدن‌ها به زمین می‌افتادند و خون روی آوارها را می‌شست.

می‌دانست کسانی که دارد می‌کشد بی‌گناهند و از این‌شود​ بابت احساسِ گناه و انزجار می‌کرد. اما بی‌گناهیِ آن‌ها چیزی‌اتاق‌خوابِ​ از واقعیتِ زخم‌های هولناکی که به او می‌زدند کم نمی‌کرد.

دوباره چاقو خورد، پشتش شکافت و چنان ضربهٔ‌بالا​ وحشتناکی خورد که دنده‌هایش به ناله افتادند. هیچ‌کدام‌گوشواره​ از زخم‌ها التیام نیافتند، اما دیگر اهمیتی نداشت.

چون خروجی دیگر نزدیک بود...

اما وقتی بالاخره‌مطمئن​ به آن رسید، با‌زمانِ​ صدایی تمسخرآمیز روبه‌رو شد.

«آه، الان می‌فهمم.‌قصد​ انگار تو هم می‌خواستی‌نیاز​ از تاریکی فرار کنی...»

چشمانِ کاسی گشاد شد.

دیگر در آینده‌های بی‌شماری که‌برعکس​ می‌دید هیچ راهِ فراری وجود نداشت...‌زمانِ​ همهٔ آن‌ها به درد ختم می‌شدند.

در زندانی از آینده‌ها حبس شده‌سریع‌ترین​ بود، درست مثلِ کاهنهٔ آلوده‌ای که‌طلسمِ​ زمانی به دستِ او کشته شده بود.

کاسی خنجرها را‌قصد​ انداخت و دستش‌برعکس​ را بالا آورد.

با منفجرشدنِ در و برخوردِ موجِ ضربه‌ایِ‌دست​ قدرتمندی که بدنش را به عقب پرتاب‌مشت​ کرد، سنگِ آبی را گرفت و خرد کرد.

کسری از ثانیه بعد،‌کند​ غرشِ رعدآسای انفجار جای خود‌می‌تواند​ را به سکوتی مرگبار داد.

ناولها | novelha.net