---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2708: تایتانِ دشمن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2708: تایتانِ دشمن

0

سانی احمق بود اگر از‌ستون‌های​ تایتانی اعظم بر حذر نمی‌ماند...‌می‌شد​ به‌ویژه تایتانی به شومیِ گوشتِ کاناخت.

درست است که او پیش‌تر تایرنتِ نفرین‌شده‌ای را کشته بود؛ موجودی که دست‌کم در تئوری بسیار قدرتمندتر بود. با این حال،‌شدنِ​ آن ماجرا درونِ بازیِ آریل رخ داده بود؛ جایی که قوانینِ آن عالمِ کوچک، عروسک‌گردان را به‌شدت محدود می‌کرد. بزرگ‌ترین قدرتش‌یکسره​ موجوداتِ تحتِ کنترلش بودند، اما در نهایت، آن بیدِ شوم مجبور شده بود در نبردی تن‌به‌تن و به‌تنهایی با سانی روبه‌رو شود.

به همین دلیل، حالا‌منطقهٔ​ سایهٔ آن موجود در کنترلِ‌مانده​ سپاه به او کمک می‌کرد.

اما گوشتِ کاناخت هیچ‌همین​ محدودیتی نداشت و می‌توانست‌موجود​ قدرتش را تمام‌وکمال آزاد کند.

با این حال، سانی هرچند نگران بود، اما خیلی هم نگرانی به دلش‌تبدیل​ راه نمی‌داد. روبه‌رو شدنِ یک‌تنه با تایتانِ اعظم شاید سخت می‌بود، اما در‌جزیره​ این لحظه، دو تایتانِ مطلق در برابرش قرار داشتند: سرورِ سایه‌ها و ستارهٔ ویرانی.

حالا که حرف از ویرانی شد، نفیس با کمکِ «خردایش» شهرِ جاودان را یکسره نابود کرده بود. سانی جادویِ نگهدارندهٔ‌نمی‌داد​ شهر را از هم شکافته، و نفیس خودِ شهر را با خاک یکسان کرده بود. حالا، ستون‌های شش‌ضلعیِ آب که‌شهرِ​ تعدادشان مدام بیشتر می‌شد، داشتند آرام‌آرام شهر را به غبار تبدیل می‌کردند و تنها منطقهٔ اطرافِ جزیرهٔ کاخ دست‌نخورده مانده بود.

خب... نسبتاً دست‌نخورده. خودِ کاخ از بین رفته بود و‌نسبتاً​ کلِ جزیره تَرَک برداشته بود. سپاهِ سایه هنوز داشت شبح‌های‌داشت​ باقی‌مانده را پاکسازی می‌کرد و همین خرابی‌ها را بیشتر می‌کرد.

چه ویرانیِ شگفت‌انگیزی.

شهرِ جاودان هزاران سال دوام آورده‌شش‌ضلعیِ​ بود، اما سانی و نفیس در‌غبار​ عرضِ یک روز آن را ویران کردند.

حالا تنها کاری که باید می‌کردند این بود که‌نداشت​ گوشتِ کاناخت را هم نابود کنند؛ یا دست‌کم آن‌قدر‌دلش​ معطلش کنند تا سانی بتواند شبگرد را دوباره فانی کند.

آواتارهایش که به سمتِ ساحلِ شمالیِ جزیره می‌رفتند، سانی با دقت گزینه‌هایش را بررسی کرد. او‌برداشته​ عروسک‌گردان را هم رها کرد، با این حساب که سپاهِ سایه حتی بدونِ دخالتِ مستقیمِ او‌روز​ هم می‌توانست کار را تمام کند؛ بنابراین، چهار آواتارش از درونِ سایه‌های نزدیکِ جت بیرون آمدند.

او هنوز در فرمِ شبحی‌اش بود‌حالا​ و با آرامش به تایتانی که‌هیچ​ بر سرشان سایه انداخته بود نگاه می‌کرد.

سانی گذاشت آواتارهایش در هم ادغام‌شش‌ضلعیِ​ شوند و در حالی که لحظه‌ای از‌تبدیل​ هجومِ قدرت لذت می‌برد، ابرویی بالا داد.

«چرا دوباره انسان نمی‌شی؟»

چشمانِ شبح‌وارش با نگاهی غایب در‌جزیرهٔ​ او خیره شد. جت مدتی ساکت‌رفته​ ماند و بعد شانه‌ای بالا انداخت.

«اوه... یه‌جورایی،‌روبه‌رو​ برای یه لحظه‌دلیل​ این‌طوری طبیعی‌تر بود.»

مهِ اطرافشان به جریان افتاد و جذبِ‌تعدادشان​ فرمِ اثیری‌اش و داسِ او شد. سپس، دوباره‌تنها​ به انسان تبدیل شد و به‌زور لبخندی زد.

«لعنتی. شبیهِ جنازه شدم.»

زرهش پاره‌پاره و صورتش خون‌آلود بود. جت که دوئل با‌نسبتاً​ سرگردانِ نفرین‌شده را از سر گذرانده بود، کاملاً لت‌وپار به‌داشت​ نظر می‌رسید؛ هرچند در کمالِ تعجب، به اندازهٔ کُشنده داغون نبود.

تفاوتِ مبارزه با دشمنی که‌دلیل​ کاملاً ضدش بودی و دشمنی‌سپاه​ که این‌طور نبود، در همین بود.

سانی لحظه‌ای به او‌یکسان​ خیره شد و بعد‌مدام​ با لحنی خنثی گفت:

«تو یه جسدی.»

جت نیشخند زد.

«ولی حداقل من یه‌همین​ جسد دارم! تو که‌موجود​ فقط یه سایهٔ چندش‌آوری.»

سانی بی‌اختیار لبخند زد.

«ببخشید، چندش‌آور؟ من فقط‌کنترلِ​ یه سایهٔ چندش‌آور نیستم. شش‌نداشت​ تا سایهٔ دیگه هم هستم.»

چند لحظه ساکت‌تنها​ شد و بعد‌جزیرهٔ​ با جدیت اضافه کرد:

«راستی... کارت‌روبه‌رو​ تو کشتنِ‌همین​ هلندی عالی بود.»

جت سر تکان داد.

«کارِ تو هم تو نابود‌سپاه​ کردنِ کاخ عالی بود. باید به‌تمام‌وکمال​ فکرِ تأسیسِ یه شرکتِ تخریب باشی.»

با این حرف،‌تنها​ برگشت و دوباره به‌کاخ​ گوشتِ کاناخت نگاه کرد.

لحظه‌ای ساکت‌روبه‌رو​ ماند و‌همین​ بعد پرسید:

«خب، حالا چی؟ من یه‌جورایی... از کشتنِ اون زوجِ وحشتناک چیزای زیادی گیرم اومد. جوهر، سیلی‌منطقهٔ​ از خرده‌ها، و روحشون هم الان توی تیغهٔ مه گیر افتاده. با این حال، هرچند از‌داشت​ اعتراف بهش متنفرم، ولی فکر نکنم آماده باشم با یه بخشِ لعنتیِ دیگه از کاناخت بجنگم.»

سانی سر تکان داد.

«مشکلی نیست. تو باید برگردی و به کاسی‌دست‌نخورده​ و نیو کمک کنی تا کارِ باقی‌موندهٔ ناوگانِ اشباح‌سپاهِ​ رو تموم کنن. از اینجا به بعدش با ما.»

ثانیه‌ای مکث کرد‌شود​ تا فکر کند‌حالا​ و بعد اضافه کرد:

«آها، و از اونجا که به نظر می‌رسه کلِ اینجا‌می‌شد​ داره از هم می‌پاشه، آماده باشین که سوارِ زنجیرشکن بشین‌دست‌نخورده​ و از اینجا بزنین به چاک، گورِ پدرِ تایتانِ اعظم.»

جت خندید.

«پس فکر کنم‌تنها​ سفرِ اکتشافی‌مون واقعاً‌جزیرهٔ​ داره به آخر می‌رسه.»

به صحنهٔ ویرانیِ اطرافشان‌همین​ نگاه کرد، سپس آهی کشید‌کنترلِ​ و پشت به دریاچه کرد.

«خوش گذشت. ولی...‌خاک​ دفعهٔ بعد بیاین یه‌تعدادشان​ کارِ کمتر هیجان‌انگیز بکنیم.»

سانی مطمئن نبود که بتواند با‌کمک​ حسنِ نیت چنین قولی بدهد، اما‌آزاد​ با این حال سر تکان داد.

«قبوله. راستش، داشتم‌تنها​ به کاوش توی‌جزیرهٔ​ جهانِ زیرین فکر می‌کردم...»

اما جت‌روبه‌رو​ داشت با‌همین​ عجله دور می‌شد.

«نه! عمراً! به‌جاش کاسی رو‌ستون‌های​ ببر. اون هنوز یه ماجراجوییِ‌می‌شد​ خیره‌کننده با سرورِ سایه‌ها نداشته!»

و با این حرف، رفت.

با این حال، سانی در ساحلِ شکسته تنها نبود. در‌نسبتاً​ مقطعی از گفتگوی آن‌ها، نفیس روی سنگ‌های پشتِ سرشان فرود‌داشت​ آمده بود و موهای نقره‌ای‌اش در باد تکانِ خفیفی می‌خورد.

حالا قدم‌زنان آمد تا کنارِ سانی‌حالا​ در لبهٔ آب بایستد، و هر دو‌محدودیتی​ به تایتانی که نزدیک می‌شد نگاه کردند.

«چرا فرار‌خودِ​ کرد؟ بهش‌یکسان​ چی گفتی؟»

سانی سرفه‌ای کرد.

«فقط برنامه‌هامو باهاش‌تنها​ در میون گذاشتم. می‌دونی...‌کاخ​ یه سفرِ اکتشافیِ آخر.»

نفیس لحظه‌ای ساکت ماند.

«که این‌طور.»

صدایش باید تا حدودی یکنواخت و خالی از احساس می‌بود، اما در‌آزاد​ عوض به‌طرز عجیبی سرشار از احساس به نظر می‌رسید. سانی با دقت‌شاید​ او را برانداز کرد و حس کرد چیزی در دوست‌دخترش تغییر کرده است.

«جنونِ کاناخت... فرض می‌کنم مرده؟»

نفیس کمی شانه بالا انداخت.

«داره می‌میره. بودنش توی سرم...‌ستون‌های​ پرثمر بود. فکر کنم قدمِ بزرگی‌آرام‌آرام​ برای تسلط به دانشِ تباهی برداشتم.»

سانی لبخندِ محوی زد.

«خوبه.»

ساکت شد‌روبه‌رو​ و بعد با‌دلیل​ همان لحن پرسید:

«خب، چطوری می‌خوایم‌خاک​ از پسِ این‌شش‌ضلعیِ​ تایتانِ اعظم بربیایم؟»

نفیس به وسعتِ عظیمِ آن کوهستانِ متحرک‌هیچ​ و منزجرکننده از گوشتِ عجیب‌الخلقه نگاه کرد‌هرچند​ و با رگه‌ای از تردید در صدایش گفت:

«من می‌رم‌می‌کردند​ بالا، تو‌منطقهٔ​ می‌ری پایین؟»

سانی لحظه‌ای‌روبه‌رو​ او را‌همین​ برانداز کرد.

«این الان‌خودِ​ کنایه‌ای به‌یکسان​ قدِ من بود؟»

نفیس سرانجام از تایتان‌کنترلِ​ رو برگرداند و در‌محدودیتی​ سکوت به او نگاه کرد.

«من عاشقِ قدتم.»

سانی دوباره سرفه کرد.

«اوه. پس خوبه.»

اما وقتی نفیس یک‌کنترلِ​ قدم به جلو برداشت، حالتِ‌نداشت​ چهرهٔ سانی تغییرِ نامحسوسی کرد.

«صبر کن!‌می‌کردند​ هی! تو‌منطقهٔ​ نگفتی نه!»

ناولها | novelha.net