چپتر 3014: زخمهای نادیده
0کای توانست سانی را بیآنکه طرفداران بشناسندش، به یک لژِ خصوصی ببرد.تصمیم داخلِ آن هم حریمِ خصوصی داشتند و هم دیدِ خوبی به صحنه؛پشتِ از آنجا که قرار بود هر دو ناشناس بمانند، موقعیتِ ایدهآلی بود.
راستش این کار بیشتر به نفعِ تماشاچیانی بود که پایین در سالنِ اصلی نشسته بودند. تحملِنمیخوای حضورِ افسونگرِ کای برای بیشترِ آدمهای معمولی سخت بود، و با توجه به اینکه بیشترِ حاضرانمیکنن از طرفدارانِ دوآتشهٔ «نایت اند گیل» بودند... حضورِ ناگهانیاش بهراحتی میتوانست فاجعهٔ بزرگی به پا کند.
خیلی خوب میشد اگر خسارت فقط به غشکردنِ دهها زنمطمئنم روی صندلیهایشان ختم میشد. با این حال، سانی این احتمالذوق را رد نمیکرد که چند نفرشان در دم سکتهٔ قلبی کنند.
همه که نمیتونن مثلِ من باشنمطمئنی و در برابرِ این یاروی مسخرهمطمئنم تحمل پیدا کنن... آه، من واقعاً محشرم!
سانی نگاهی به کای انداخت کهباید بالاخره عینکِ آفتابی و ماسکش راتصمیم درآورده بود، و آهِ سنگینی کشید.
پایینِ پایشان، سالنِ کنسرتچیزی پر شده بود و مردمستارهٔ بیصبرانه منتظرِ شروعِ برنامه بودند.
میفهمید چرا باید از جمعیت پنهان میشدند. با این حال، چیزیرفیقت که سانی نمیفهمید این بود که چرا کای تصمیم گرفته بودلحظه حضورش را از ستارهٔ برنامه، یعنی شریکِ سابقش، هم پنهان کند.
با سرشریکِ به صحنهاشاره اشاره کرد.
«مطمئنی نمیخوای بری پشتِ صحنه و یه سلامی بکنی؟میشدند مطمئنم رفیقت از یکم حمایت خوشحال میشه. طرفدارا همسابقش از دیدنِ شما دو تا کنارِ هم ذوق میکنن.»
کای چند لحظه ساکتچیزی ماند، سپس با حالتیحضورش حسرتبار سر تکان داد.
«نه... فکراشاره نمیکنم ایدهٔمطمئنی خوبی باشه.»
مکثی کرد.
«اگه خودمو نشون بدم، امروزچرا همهچیز دربارهٔ من میشه. وچیزی گیل واقعاً لیاقتش بیشتر از ایناست.»
کای به سانیمیشدند نگاه کرد وتصمیم شانه بالا انداخت.
«تازه، فکر کنم هنوز یکم از دستمپشتِ عصبانیه که گروه رو ول کردم وخوشحال اونو جا گذاشتم. حتی اگه دلایلِ خودمو داشتم.»
سانی خندهٔ معذبی کرد.
«واقعاً؟ که اینطور...»
مطمئن بود حرفِ کای هیچ معنیِتصمیم پنهانی ندارد، با این حال، سختسابقش بود که این شباهت را نبیند.
هر چه بود، سانی هم دسته راپشتِ ول کرده و کای را جا گذاشتهخوشحال بود. مدتِ کوتاهی ساکت ماند و بعد گفت:
«ببین کای، میدونم قبلاً بابتِ اتفاقاتی که توی کابوسپشتِ افتاد عذرخواهی کردم، اما... خب، نمیدونم. همه خیلی با ایندیدنِ قضیه خوب برخورد کردن. اگه بهجاش عصبانی میشدی درکت میکردم.»
کای با گیجی نگاهش کرد.
«چرا باید عصبانی باشم؟»
سپس، حالتِ چهرهاش نامحسوس تغییرنمیخوای کرد و با لبخندی تلخمطمئنم نگاهش را به جای دیگری دوخت.
«سانی، تو کاری رو کردی که باید میکردی. شاید دلیلش رو نفهمم، ولی قرار نیست بابتش سرزنشت کنم. راستش... همهٔ ما — تکتکِ بیدارشدگان — بهزور خودمونو سرِ پا نگهتکان داشتیم. بعضی وقتا به اطرافم نگاه میکنم و برام عجیبه که چرا آدمای بیشتری روانی نمیشن. ولی خیلیا هم همینطور میشن. بعضیا فقط فرو میریزن، بعضیا قبل از اینکه از پاخندهٔ دربیان کارای وحشتناکی میکنن... پس اینکه تصمیم گرفتی بهجای ملحق شدن به ما تو یه نبردِ سخت، دنبالِ هدفِ خودت بری، اصلاً تو دستهٔ چیزایی نیست که بخوام بابتش عصبانی بشم.»
کای چند لحظهبرنامه ساکت ماند وباید بعد آه کشید.
«هنوز چیزایی که توی بازیِ آریل بهم گفتی رو یادمه، میدونی؟ اینکه چطور از روی طمع و خودخواهی دوستات رو جا گذاشتی، ویکم چطور همون طمعِ خودخواهانه کار دستت داد. پس... راستش، فکر کنم این تویی که عصبانیای، سانی. تو از دستِ خودت عصبانیای. ولی دراگه عوض واقعاً باید با خودت مهربونتر باشی. دنیا همینطوری هم به اندازهٔ کافی بیرحم هست، و در حقِ تو خیلی بیشتر بیرحمی کرده.»
سانی در سکوت به کاینمیخوای خیره ماند، بعد نگاهش رامطمئنم برگرداند و گلویش را صاف کرد.
«خب، لعنتی. من، اِ... راستش اصلاًمطمئنی انتظارِ یه سخنرانیِ سوزناک رو نداشتم.مطمئنم بیشتر منتظرِ همون مسخرهبازیهای همیشگیمون بودم.»
کای لبخند زد.
«اگه مسخرهبازیپنهان میخوای، میتونمچیزی در خدمتت باشم...»
سانی دستشاشاره را درمطمئنی هوا تکان داد.
«نه، نه! بیخیال. خیلی دلم میخواد، ولی، اِ... خجالتآوره که بگم، ولی سوژههام ته کشیده.حمایت از آخرین کارِ دیوانهواری که با هم کردیم، چند تا کارِ دیوانهوارِ دیگه هم انجامتکان دادم، ولی اون داستانا رو برای بقیه تعریف کردم و خرج شدن. نمیخوام حرفامو تکرار کنم.»
کای خندید.
پایینِ پایشان، تکنسینها داشتند آخریننمیفهمید بررسیها را انجام میدادند ویعنی همهمهای هیجانزده در میانِ جمعیت پیچید.
کای مدتی ساکتکرد ماند، بعد بابری لحنی آرام گفت:
«ولی، میدونی، سانی... این روزا خیلی به اونبری حرفت فکر میکنم. اینکه گفتی متأسفی، ولی بازم همونمیشه کارو تکرار میکردی. منم دقیقاً همین حس رو دارم.»
سانی ابرویی بالابرنامه انداخت و کای باجمعیت دیدنِ آن، آه کشید.
«تو و نفیس اون موقع رفته بودین، ولی... این من بودم که آخرین هُل رو بهنمیخوای رؤیازاد دادم تا بتونه قلمروِ اشتیاق رو در هم بشکنه. من برای نجاتِ غیرنظامیها توی دریاچهٔمیکنن اشک اسمش رو به زبون آوردم، و در نتیجه، همهچیز فروریخت. اتفاقاتِ وحشتناکِ خیلی زیادی افتاد، سانی.»
کای رو بهکرد او کرد وبری لبخندِ تلخی زد.
«ولی بازم همون کارو تکرار میکردم. بازم انتخاب میکردم کهسلامی اون آدما رو نجات بدم. و اینکه نجات دادنِ جونِشما آدما تصمیمِ اشتباهی بود... این همون چیزیه که عصبانیم میکنه، سانی.»
نگاهش راشروعِ برگرداند و رویچرا صحنه متمرکز شد.
«خشمگینم میکنه. باعثمیشدند میشه دلم بخوادتصمیم از هم بپاشم.»
سانی ساکتاشاره ماند ومطمئنی نمیدانست چه بگوید.
دنیا از فاجعهای که طاعونِ رؤیازاد به بار آورده بود عبور کرد... اما زخمهای ناشی از آنمیشه باقی ماند. ضعیفان در طولِ فرمانرواییِ کوتاهِ او بهشدت رنج برده بودند، اما قویترها هم بیگزند نمانده بودند.باشه در واقع، این از معدود دفعاتی بود که همه، فارغ از رتبهشان، به یک اندازه آسیب دیده بودند.
کای، افی، کاسی... مورگان، سیشان و خواهرانش. حتی موردرت. همهٔ آنها پنهان میکردندگرفته که اتفاقاتِ رخداده چقدر رویشان تأثیر گذاشته است. چرا که با توجه بهبکنی انتظاری که دنیا از آنها داشت، این تنها کاری بود که از دستشان برمیآمد.
پایین، پیکری تنها روی صحنه رفتتصمیم و تعظیم کرد؛ با این کار،سابقش غریوِ شادیِ تماشاگران به هوا برخاست.
نمایش داشت شروع میشد.