---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 2895: به‌قدرِ کافی دیوانه‌وار • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 2895: به‌قدرِ کافی دیوانه‌وار

0

سانی درست زمانی به آن ایدهٔ خاص‌می‌داد​ رسید که داشت از غیرمنطقی بودنِ وضعیتی‌راه‌های​ که در آن گرفتار شده بود، گله می‌کرد.

نه، واقعاً... همین که باید با ایزدی کوچک می‌جنگید کافی نبود. آن ایزدِ‌چیزی​ بدخواه علاوه بر آن باید نامیرا هم می‌بود؛ دشمنی مقدس که به معنای‌سؤال​ واقعی کلمه نمی‌شد او را کشت، چون از همان اول هم موجودی زنده نبود.

ایزدِ سایه مرگش را‌روح​ گرفته بود و در نتیجه،‌دست​ زندگی‌اش را هم دزدیده بود.

مفهومِ موجودِ زنده در دنیای طلسمِ کابوس پیچیده بود. مثلاً سانی را در نظر بگیرید... او از نظر فنی مرده‌تشکیلشان​ بود. اما در معنای گسترده‌تر، هنوز موجودی زنده به حساب می‌آمد. جت هم همین‌طور بود، کسی که با وجودِ اینکه‌فرقی​ از نظر فیزیکی و عملکردی جسدی بود که با جادو دوباره جان گرفته بود، می‌شد او را زنده در نظر گرفت.

انواع و اقسامِ موجوداتِ کابوس هم آنجا بودند؛ انواعِ شبح‌ها، ارواح‌حذف​ و اشباح؛ گولم‌ها و ماشین‌ها، زره‌های متحرک و بدخواه... و چیزهایی‌به‌قدرِ​ که حتی نمی‌شد توصیفشان کرد، چه رسد به اینکه درک شوند.

اما همهٔ آن‌ها باز هم موجودِ زنده به حساب‌کرده​ می‌آمدند و آن هم به یک دلیلِ ساده: چون‌روشِ​ می‌شد آن‌ها را کشت. آن‌ها سایه داشتند و روح داشتند.

با این حال، بی‌مرگ‌ها نه مرده بودند و نه زنده. آن‌ها سایه‌هایشان را از دست‌دهد​ داده بودند و سانی هرچه نگاه می‌کرد، نمی‌توانست تشخیص دهد که آیا روح هم دارند‌روشِ​ یا نه. بنابراین، از هر نظر، کسانی که ایزدِ سایه نفرینشان کرده بود، موجودِ زنده نبودند.

آن‌ها ایده یا مفهوم‌داده​ هم نبودند، چون چیزی که‌دهد​ تشکیلشان می‌داد مادهٔ جامد بود.

پس چه بودند؟

خب، با‌تشخیص​ روشِ حذف،‌آیا​ پاسخ ساده بود...

آن‌ها شیء بودند.

راه‌های مختلفی برای زیرِ سؤال بردنِ این ادعا وجود داشت، اما برای سانی، همین‌نفرینشان​ هم به‌قدرِ کافی منطقی به نظر می‌رسید. بی‌مرگ‌ها شیء بودند؛ هیچ فرقی با اشیاء‌راه‌های​ نداشتند. اشیائی نفرین‌شده که اراده‌های بدخواه کنترلشان می‌کردند، اما به هر حال شیء بودند.

پس، چه نوع خاطره‌ای می‌توانست به سانی‌می‌داد​ کمک کند تا با شیءِ مقدسی که‌راه‌های​ ایزدِ سایه نفرینش کرده بود، مقابله کند؟

او با تب‌وتاب به این سؤال فکر می‌کرد و هم‌زمان اراده‌اش را به کار می‌گرفت تا اقتدارِ‌جامد​ خفه‌کنندهٔ آن شیءِ مقدس را عقب براند. حتی از خودش پرسید اگر آن‌قدر در بافندگی مهارت داشت که‌اشیاء​ در لحظه خاطره بسازد، چه نوع خاطره‌ای می‌توانست خلق کند تا خودش را از این وضعیت نجات دهد.

و بعد،‌ساده​ ناگهان به‌روح​ ذهنش خطور کرد...

اگر بی‌مرگ‌ها شیء بودند، اگر فرقی با اشیاء‌تشخیص​ نداشتند، پس آیا واقعاً نیاز داشت برای جان به‌ایده​ در بردن از نبرد با آرکانِ سرگردان، خاطره‌ای بسازد؟

...چه می‌شد اگر به‌مفهوم​ جای آن، آرکان را‌مادهٔ​ به یک خاطره تبدیل می‌کرد؟

این سؤال آن‌قدر مضحک بود که سانی بی‌درنگ آن را از سرش بیرون کرد و روی یافتنِ‌جامد​ راه‌حلی واقعی متمرکز شد. با این حال، وقتی این ایده در ذهنش ریشه دواند، دیگر حاضر به‌فرقی​ رفتن نبود و چند ثانیه بعد، به خودش که آمد دید دارد دوباره به همان سؤال برمی‌گردد.

«بالاخره عقلم رو‌داشتند​ از دست دادم.‌حال​ آره. مگه نه؟»

اما اگر‌سایه‌هایشان​ از دست‌داده​ نداده بود چه؟

از نظر فنی... هیچ‌چیز جلوی سانی را نمی‌گرفت تا یک بی‌مرگ را به خاطره تبدیل کند. به هر حال،‌بردنِ​ خاطره صرفاً شیئی بود که با بافتِ طلسمِ ابتدایی افسون شده بود؛ چیزی که به آن اجازه می‌داد به جوهرِ‌شیءِ​ روح تجزیه شود و در روحِ اربابش ذخیره گردد، و همچنین دوباره احضار شود تا به شکلِ ماده بازسازی شود.

بی‌مرگ‌ها نه سایه داشتند و نه روح؛ موجودِ زنده نبودند و در عوض شیء به‌می‌داد​ حساب می‌آمدند. پس اگر سانی فقط می‌توانست یک بافتِ طلسمِ ابتدایی بسازد، آن را در یک‌منطقی​ خردهٔ روحِ به‌قدرِ کافی خالص لنگر کند و به استخوان‌های سیاه یکی از آن‌ها متصلش کند...

آن‌وقت، از نظر تئوری، می‌توانست بی‌مرگ را‌بی‌مرگ‌ها​ مثلِ یک خاطره مرخص کند و آن‌تشخیص​ را به حالتِ تجزیه‌شده در روحش نگه دارد.

فقط مسئله این بود که متصل کردنِ بافتِ طلسم به یک اسکلتِ متحرک، شوم و خون‌خوار دقیقاً چیزی نبود که به‌راحتی انجام شود. و‌روشِ​ در حالتِ عادی، هیچ دلیلی هم برای این کار وجود نداشت؛ به هر حال، تبدیل کردنِ یکی از بی‌مرگ‌ها به خاطره باعث نمی‌شد سانی‌نوع​ کنترلی روی آن پیدا کند. این کار فقط به او اجازه می‌داد اسکلت را مثلِ یک خاطره مرخص یا احضار کند، و نه هیچ‌چیزِ دیگر.

به‌محضِ اینکه بی‌مرگ دوباره احضار می‌شد، بی‌درنگ دوباره‌مادهٔ​ به سانی حمله می‌کرد. احتمالاً بافتِ طلسمی را هم‌زیرِ​ که درونِ استخوان‌هایش ریشه دوانده بود، از بین می‌برد.

اما...

«اَه، به جهنم! امتحانش می‌کنم!»

سانی از قبل در وضعیتِ کاملاً ناامیدکننده‌ای قرار داشت و نه می‌خواست و نه‌نفرینشان​ برنامه‌ای داشت که آرکان را مهار کند. تنها چیزی که می‌خواست این بود که‌راه‌های​ از شرش خلاص شود تا سپاهِ سایه بتواند فرار کند و خودش هم زنده بماند.

مطمئن بود... تقریباً مطمئن بود که اگر موفق می‌شد روحِ بی‌مرگ را متلاشی کند و او را به درونِ دریای‌ادعا​ روحش بکشد، آن موجود قرار نبود روحش را از درون نابود کند. دلیلش این بود که برخلافِ اشباح و سایه‌ها،‌مقدسی​ یک خاطره وقتی مرخص می‌شد دیگر یک شیءِ واقعی نبود — نه آن چیزی که هنگامِ احضار به آن تبدیل می‌شد.

بلکه ایده‌ای از آن چیز بود... نقشه‌ای که‌نفرینشان​ برای بازسازی‌اش از جوهر استفاده می‌شد. پس آرکان دیگر‌جامد​ به‌عنوانِ یک شیء درونِ دریای روحِ سانی وجود نمی‌داشت.

احتمالاً.

«فکر کنم الان معلوم می‌شه!»

سانی خودش را سخت کرد، یکی از تجسم‌هایش را از گرگ‌حذف​ دور کرد و دو چیز احضار کرد. یکی سوزنِ بافنده بود و‌منطقی​ دیگری خردهٔ روحِ مقدسی که در نسخهٔ بدلیِ معبدِ بی‌نام نگهداری می‌شد.

خرده‌های مقدس اصلاً راحت به دست نمی‌آمدند. سانی چندتایی در بازیِ آریل گیر آورده بود و چندتای دیگر را هم نیروهای قلمروِ انسان این‌طرف و آن‌طرف‌سؤال​ در عالمِ رؤیا از زیرِ خاک بیرون کشیده بودند. با این حال، حالا بیشترشان از دست رفته بودند — او برای زنده‌ماندن در بازیِ مرگ از‌فکر​ تعدادی استفاده کرده بود و بقیه هم تبدیل به لنگرهایی برای شبکه‌های دفاعی شده بودند که او و کاسی برای محافظت از دژهای کلیدیِ بشریت ساخته بودند.

خرده‌ای که سانی احضار‌روح​ کرد، آخرین خرده‌ای بود‌سایه‌هایشان​ که در اختیار داشت.

«حالا آخه‌سایه‌هایشان​ چطور باید این‌هرچه​ کار رو بکنم؟»

در حالی که شش تجسمِ سانی داشتند گرگ را در نبردش‌حذف​ با آرکان قدرت می‌بخشیدند و روحِ درهم‌کوبیده‌اش در عذاب غرق شده‌به‌قدرِ​ بود، سعی کرد خودش را آرام کند و درست به همه‌چیز بیندیشد.

«یالا، یالا...»

عصای روحِ بی‌مرگ روی تل‌ماسه‌ای سفید و بلند در فاصلهٔ چندصدمتریِ او‌نگاه​ کشیده شد، آن را از صفحهٔ روزگار محو کرد و دوزخِ آریل‌مفهوم​ را به لرزه درآورد. سانی برای حفظِ تعادلش خم شد و دندان‌قروچه کرد.

در تئوری، ساده بود.

بافندگی به زمان و تمرکزِ زیادی نیاز داشت، بنابراین نمی‌شد آن را در‌شیء​ بحبوحهٔ نبرد پیش برد — دست‌کم او نمی‌توانست، و او بهترین و تنها‌فرقی​ بافندهٔ موجود بود. خاطره‌ها را نمی‌شد روی هوا بافت یا از هم شکافت...

اما این فقط‌دهد​ در موردِ خاطره‌های‌بنابراین​ درست‌وحسابی صدق می‌کرد.

یک خاطرهٔ ابتدایی، که هیچ فرقی با اولین خاطره‌ای که سانی ساخته بود نداشت، خیلی راحت خلق می‌شد.‌بنابراین​ تنها کاری که باید می‌کرد این بود که افسون‌های بنیادینی را که طلسمِ کابوس به‌عنوانِ پایهٔ تمامِ خاطره‌ها‌برای​ استفاده می‌کرد ببافد و بعد آن‌ها را به شیئی وصل کند که قرار بود به یک خاطره تبدیل شود.

نه، حتی تمامِ افسون‌های ابتدایی هم لازم نبود. برای سانی مهم نبود که آیا آرکان می‌تواند در حالی که‌چیزی​ در روحش ذخیره شده خودش را به‌طورِ منفعل ترمیم کند یا نه — در واقع، خیلی هم ترجیح می‌داد که‌هیچ​ آن بی‌مرگِ لعنتی نتواند این کار را بکند. نیازی هم نداشت که خاطرهٔ آرکانِ سرگردان لقب و توصیف داشته باشد.

تنها چیزی که نیاز داشت این بود که به آن موجود کیفیتی‌پاسخ​ ببخشد که اجازه می‌داد مرخص یا احضار شود، و همچنین خودش را‌می‌رسید​ به کسی تبدیل کند که زمانِ این اتفاق را در کنترل داشت.

پس...

اول از همه،‌داشتند​ باید از جوهرِ‌حال​ سایه نخ‌هایی می‌بافت.

باید آن‌ها را در‌داده​ خردهٔ مقدس لنگر می‌کرد و‌دهد​ افسونِ ابتداییِ احضار را می‌ساخت.

بعد... باید یک‌جوری‌ایده​ خرده و بافت را‌می‌داد​ درونِ آرکان جا می‌داد.

آن هم‌تشخیص​ در حالی که‌دارند​ باید زنده می‌ماند.

خب، تا آنجا که‌روح​ کسی که از نظرِ فنی‌دست​ مرده بود می‌توانست زنده بماند.

«...کاری نداره که.»

سانی با لبخندی بی‌جان،‌مفهوم​ شروع به بافتنِ نخ‌های سیاه‌جامد​ و اثیری از جوهرش کرد.

معمولاً پیش از آنکه شروع به بافتنِ نخِ سایه در الگویی جادویی کند،‌چیزی​ مقدارِ قابل‌توجهی از آن را می‌بافت. اما الان وقتِ این کارها نبود —‌سؤال​ بنابراین، سانی سریع‌تر از همیشه بافت؛ هر شش دستش در هماهنگیِ سریعی حرکت می‌کردند.

به‌محضِ آماده‌شدنِ ذره‌ای از نخ، بی‌درنگ آن را از سوزنِ بافنده می‌گذراند و در خردهٔ روح لنگر می‌انداخت،‌بنابراین​ سپس در حالی که شکل‌دادن به الگوی آشنای افسونِ احضار را آغاز می‌کرد، به ساختنِ نخ‌های بیشتر ادامه‌برای​ می‌داد. سانی این الگوی خاص را آن‌قدر ساخته بود که می‌توانست با چشمانِ بسته هم آن را ببافد...

با این حال، بافتنِ آن‌هرچه​ هم‌زمان با جنگیدن با یک‌آیا​ ایزد، داشت به چالشی تبدیل می‌شد.

بیشترِ ذهنِ سانی درگیرِ نبرد بود. او به گرگ کمک می‌کرد و در عینِ حال تمامِ‌برای​ وجودش را به کار می‌گرفت تا در برابرِ ارادهٔ بی‌کرانِ آرکان مقاومت کند — همین کار هم‌می‌کردند​ تقریباً فراتر از حدِ توانش بود، بنابراین به‌سختی ظرفیتِ ذهنیِ کافی برای بافندگی برایش باقی مانده بود.

با این‌تشخیص​ وجود، باید یک‌جوری‌دارند​ از پسش برمی‌آمد.

و همین‌ساده​ کار را‌روح​ هم کرد.

ناولها | novelha.net